بخش ۳۵ - رنجور شدن اين هلال و بي‌خبري خواجهٔ او از رنجوري او

۳۷ بازديد


از قضا رنجور و ناخوش شد هلال
مصطفي را وحي شد غماز حال
بد ز رنجوريش خواجه‌ش بي‌خبر
كه بر او بد كساد و بي‌خطر
خفته نه روز اندر آخر محسني
هيچ كس از حال او آگاه ني
آنك كس بود و شهنشاه كسان
عقل صد چون قلزمش هر جا رسان
وحيش آمد رحم حق غم‌خوار شد
كه فلان مشتاق تو بيمار شد
مصطفي بهر هلال با شرف
رفت از بهر عيادت آن طرف
در پي خورشيد وحي آن مه دوان
وآن صحابه در پيش چون اختران
ماه مي‌گويد كه اصحابي نجوم
للسري قدوه و للطاغي رجوم
مير را گفتند كه آن سلطان رسيد
او ز شادي بي‌دل و جان برجهيد
برگمان آن ز شادي زد دو دست
كان شهنشه بهر او مير آمدست
چون فرو آمد ز غرفه آن امير
جان همي‌افشاند پامزد بشير
پس زمين‌بوس و سلام آورد او
كرد رخ را از طرب چون ورد او
گفت بسم‌الله مشرف كن وطن
تا كه فردوسي شود اين انجمن
تا فزايد قصر من بر آسمان
كه بديدم قطب دوران زمان
گفتش از بهر عتاب آن محترم
من براي ديدن تو نامدم
گفت روحم آن تو خود روح چيست
هين بفرما كين تجشم بهر كيست
تا شوم من خاك پاي آن كسي
كه به باغ لطف تستش مغرسي
پس بگفتش كان هلال عرش كو
هم‌چو مهتاب از تواضع فرش كو
آن شهي در بندگي پنهان شده
بهر جاسوسي به دنيا آمده
تو مگو كو بنده و آخرجي ماست
اين بدان كه گنج در ويرانه‌هاست
اي عجب چونست از سقم آن هلال
كه هزاران بدر هستش پاي‌مال
گفت از رنجش مرا آگاه نيست
ليك روزي چند بر درگاه نيست
صحبت او با ستور و استرست
سايس است و منزلش اين آخرست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد