بخش ۲۹ - وصيت كردن مصطفي عليه‌السلام صديق را رضي الله عنه

۳۷ بازديد


مصطفي گفتش كاي اقبال‌جو
اندرين من مي‌شوم انباز تو
تو وكيلم باش نيمي بهر من
مشتري شو قبض كن از من ثمن
گفت صد خدمت كنم رفت آن زمان
سوي خانهٔ آن جهود بي‌امان
گفت با خود كز كف طفلان گهر
پس توان آسان خريدن اي پدر
عقل و ايمان را ازين طفلان گول
مي‌خرد با ملك دنيا ديو غول
آنچنان زينت دهد مردار را
كه خرد زيشان دو صد گلزار را
آن‌چنان مهتاب پيمايد به سحر
كز خسان صد كيسه بربايد به سحر
انبياشان تاجري آموختند
پيش ايشان شمع دين افروختند
ديو و غول ساحر از سحر و نبرد
انبيا را در نظرشان زشت كرد
زشت گرداند به جادويي عدو
تا طلاق افتد ميان جفت و شو
ديده‌هاشان را به سحر مي‌دوختند
تا چنين جوهر به خس بفروختند
اين گهر از هر دو عالم برترست
هين بخر زين طفل جاهل كو خرست
پيش خر خرمهره و گوهر يكيست
آن اشك را در در و دريا شكيست
منكر بحرست و گوهرهاي او
كي بود حيوان در و پيرايه‌جو
در سر حيوان خدا ننهاده است
كو بود در بند لعل و درپرست
مر خران را هيچ ديدي گوش‌وار
گوش و هوش خر بود در سبزه‌زار
احسن التقويم در والتين بخوان
كه گرامي گوهرست اي دوست جان
احسن التقويم از عرش او فزون
احسن التقويم از فكرت برون
گر بگويم قيمت اين ممتنع
من بسوزم هم بسوزد مستمع
لب ببند اينجا و خر اين سو مران
رفت اين صديق سوي آن خران
حلقه در زد چو در را بر گشود
رفت بي‌خود در سراي آن جهود
بي‌خود و سرمست و پر آتش نشست
از دهانش بس كلام تلخ جست
كين ولي الله را چون مي‌زني
اين چه حقدست اي عدو روشني
گر ترا صدقيست اندر دين خود
ظلم بر صادق دلت چون مي‌دهد
اي تو در دين جهودي ماده‌اي
كين گمان داري تو بر شه‌زاده‌اي
در همه ز آيينهٔ كژساز خود
منگر اي مردود نفرين ابد
آنچ آن دم از لب صديق جست
گر بگويم گم كني تو پاي و دست
آن ينابيع الحكم هم‌چون فرات
از دهان او دوان از بي‌جهات
هم‌چو از سنگي كه آبي شد روان
نه ز پهلو مايه دارد نه از ميان
اسپر خود كرده حق آن سنگ را
بر گشاده آب مينارنگ را
هم‌چنانك از چشمهٔ چشم تو نور
او روان كردست بي‌بخل و فتور
نه ز پيه آن مايه دارد نه ز پوست
روي‌پوشي كرد در ايجاد دوست
در خلاي گوش باد جاذبش
مدرك صدق كلام و كاذبش
آن چه بادست اندر آن خرد استخوان
كو پذيرد حرف و صوت قصه‌خوان
استخوان و باد روپوشست و بس
در دو عالم غير يزدان نيست كس
مستمع او قايل او بي‌احتجاب
زانك الاذنان من الراس اي مثاب
گفت رحمت گر همي‌آيد برو
زر بده بستانش اي اكرام‌خو
از منش وا خر چو مي‌سوزد دلت
بي‌منت حل نگردد مشكلت
گفت صد خدمت كنم پانصد سجود
بنده‌اي دارم تن اسپيد و جهود
تن سپيد و دل سياهستش بگير
در عوض ده تن سياه و دل منير
پس فرستاد و بياورد آن همام
بود الحق سخت زيبا آن غلام
آنچنان كه ماند حيران آن جهود
آن دل چون سنگش از جا رفت زود
حالت صورت‌پرستان اين بود
سنگشان از صورتي مومين بود
باز كرد استيزه و راضي نشد
كه برين افزون بده بي‌هيچ بد
يك نصاب نقره هم بر وي فزود
تا كه راضي گشت حرص آن جهود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد