بخش ۳۰ - خنديدن جهود و پنداشتن كي صديق مغبونست درين عقد

۳۸ بازديد


قهقهه زد آن جهود سنگ‌دل
از سر افسوس و طنز و غش و غل
گفت صديقش كه اين خنده چه بود
در جواب پرسش او خنده فزود
گفت اگر جدت نبودي و غرام
در خريداري اين اسود غلام
من ز استيزه نمي‌جوشيدمي
خود به عشر اينش بفروشيدمي
كو به نزد من نيرزد نيم دانگ
تو گران كردي بهايش را به بانگ
پس جوابش داد صديق اي غبي
گوهري دادي به جوزي چون صبي
كو به نزد من همي‌ارزد دو كون
من به جانش ناظرستم تو بلون
زر سرخست او سيه‌تاب آمده
از براي رشك اين احمق‌كده
ديدهٔ اين هفت رنگ جسمها
در نيابد زين نقاب آن روح را
گر مكيسي كرديي در بيع بيش
دادمي من جمله ملك و مال خويش
ور مكاس افزوديي من ز اهتمام
دامني زر كردمي از غير وام
سهل دادي زانك ارزان يافتي
در نديدي حقه را نشكافتي
حقه سربسته جهل تو بداد
زود بيني كه چه غبنت اوفتاد
حقهٔ پر لعل را دادي به باد
هم‌چو زنگي در سيه‌رويي تو شاد
عاقبت وا حسرتا گويي بسي
بخت ودولت را فروشد خود كسي
بخت با جامهٔ غلامانه رسيد
چشم بدبختت به جز ظاهر نديد
او نمودت بندگي خويشتن
خوي زشتت كرد با او مكر و فن
اين سيه‌اسرار تن‌اسپيد را
بت‌پرستانه بگير اي ژاژخا
اين ترا و آن مرا برديم سود
هين لكم دين ولي دين اي جهود
خود سزاي بت‌پرستان اين بود
جلش اطلس اسپ او چوبين بود
هم‌چو گور كافران پر دود و نار
وز برون بر بسته صد نقش و نگار
هم‌چو مال ظالمان بيرون جمال
وز درونش خون مظلوم و وبال
چون منافق از برون صوم و صلات
وز درون خاك سياه بي‌نبات
هم‌چو ابري خاليي پر قر و قر
نه درو نفع زمين نه قوت بر
هم‌چو وعدهٔ مكر و گفتار دروغ
آخرش رسوا و اول با فروغ
بعد از آن بگرفت او دست بلال
آن ز زخم ضرس محنت چون خلال
شد خلالي در دهاني راه يافت
جانب شيرين‌زباني مي‌شتافت
چون بديد آن خسته روي مصطفي
خر مغشيا فتاد او بر قفا
تا بديري بي‌خود و بي‌خويش ماند
چون به خويش آمد ز شادي اشك راند
مصطفي‌اش در كنار خود كشيد
كس چه داند بخششي كو را رسيد
چون بود مسي كه بر اكسير زد
مفلسي بر گنج پر توفير زد
ماهي پژمرده در بحر اوفتاد
كاروان گم شده زد بر رشاد
آن خطاباتي كه گفت آن دم نبي
گر زند بر شب بر آيد از شبي
روز روشن گردد آن شب چون صباح
من نتوانم باز گفت آن اصطلاح
خود تو داني كه آفتابي در حمل
تا چه گويد با نبات و با دقل
خود تو داني هم كه آن آب زلال
مي چه گويد با رياحين و نهال
صنع حق با جمله اجزاي جهان
چون دم و حرفست از افسون‌گران
جذب يزدان با اثرها و سبب
صد سخن گويد نهان بي‌حرف و لب
نه كه تاثير از قدر معمول نيست
ليك تاثيرش ازو معقول نيست
چون مقلد بود عقل اندر اصول
دان مقلد در فروعش اي فضول
گر بپرسد عقل چون باشد مرام
گو چنانك تو نداني والسلام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد