بخش ۵۶ - در تفسير اين حديث مصطفي كي ان الله تعالي خلق الملائكة و ركب فيهم العقل ...

۴۲ بازديد


در حديث آمد كه يزدان مجيد
خلق عالم را سه گونه آفريد
يك گره را جمله عقل و علم و جود
آن فرشته‌ست او نداند جز سجود
نيست اندر عنصرش حرص و هوا
نور مطلق زنده از عشق خدا
يك گروه ديگر از دانش تهي
هم‌چو حيوان از علف در فربهي
او نبيند جز كه اصطبل و علف
از شقاوت غافلست و از شرف
اين سوم هست آدمي‌زاد و بشر
نيم او ز افرشته و نيميش خر
نيم خر خود مايل سفلي بود
نيم ديگر مايل عقلي بود
آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب
وين بشر با دو مخالف در عذاب
وين بشر هم ز امتحان قسمت شدند
آدمي شكلند و سه امت شدند
يك گره مستغرق مطلق شدست
هم‌چو عيسي با ملك ملحق شدست
نقش آدم ليك معني جبرئيل
رسته از خشم و هوا و قال و قيل
از رياضت رسته وز زهد و جهاد
گوييا از آدمي او خود نزاد
قسم ديگر با خران ملحق شدند
خشم محض و شهوت مطلق شدند
وصف جبريلي دريشان بود رفت
تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت
مرده گردد شخص كو بي‌جان شود
خر شود چون جان او بي‌آن شود
زانك جاني كان ندارد هست پست
اين سخن حقست و صوفي گفته است
او ز حيوانها فزون‌تر جان كند
در جهان باريك كاريها كند
مكر و تلبيسي كه او داند تنيد
آن ز حيوان ديگر نايد پديد
جامه‌هاي زركشي را بافتن
درها از قعر دريا يافتن
خرده‌كاريهاي علم هندسه
يا نجوم و علم طب و فلسفه
كه تعلق با همين دنياستش
ره به هفتم آسمان بر نيستش
اين همه علم بناي آخرست
كه عماد بود گاو و اشترست
بهر استبقاي حيوان چند روز
نام آن كردند اين گيجان رموز
علم راه حق و علم منزلش
صاحب دل داند آن را با دلش
پس درين تركيب حيوان لطيف
آفريد و كرد با دانش اليف
نام كالانعام كرد آن قوم را
زانك نسبت كو بيقظه نوم را
روح حيواني ندارد غير نوم
حسهاي منعكس دارند قوم
يقظه آمد نوم حيواني نماند
انعكاس حس خود از لوح خواند
هم‌چو حس آنك خواب او را ربود
چون شد او بيدار عكسيت نمود
لاجرم اسفل بود از سافلين
ترك او كن لا احب الافلين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد