بخش ۵۸ - چاليش عقل با نفس هم چون تنازع مجنون با ناقه

۳۴ بازديد


هم‌چو مجنون‌اند و چون ناقه‌ش يقين
مي‌كشد آن پيش و اين واپس به كين
ميل مجنون پيش آن ليلي روان
ميل ناقه پس پي كره دوان
يك دم ار مجنون ز خود غافل بدي
ناقه گرديدي و واپس آمدي
عشق و سودا چونك پر بودش بدن
مي‌نبودش چاره از بي‌خود شدن
آنك او باشد مراقب عقل بود
عقل را سوداي ليلي در ربود
ليك ناقه بس مراقب بود و چست
چون بديدي او مهار خويش سست
فهم كردي زو كه غافل گشت و دنگ
رو سپس كردي به كره بي‌درنگ
چون به خود باز آمدي ديدي ز جا
كو سپس رفتست بس فرسنگها
در سه روزه ره بدين احوالها
ماند مجنون در تردد سالها
گفت اي ناقه چو هر دو عاشقيم
ما دو ضد پس همره نالايقيم
نيستت بر وفق من مهر و مهار
كرد بايد از تو صحبت اختيار
اين دو همره يكدگر را راه‌زن
گمره آن جان كو فرو نايد ز تن
جان ز هجر عرش اندر فاقه‌اي
تن ز عشق خاربن چون ناقه‌اي
جان گشايد سوي بالا بالها
در زده تن در زمين چنگالها
تا تو با من باشي اي مردهٔ وطن
پس ز ليلي دور ماند جان من
روزگارم رفت زين گون حالها
هم‌چو تيه و قوم موسي سالها
خطوتيني بود اين ره تا وصال
مانده‌ام در ره ز شستت شصت سال
راه نزديك و بماندم سخت دير
سير گشتم زين سواري سيرسير
سرنگون خود را از اشتر در فكند
گفت سوزيدم ز غم تا چندچند
تنگ شد بر وي بيابان فراخ
خويشتن افكند اندر سنگلاخ
آنچنان افكند خود را سخت زير
كه مخلخل گشت جسم آن دلير
چون چنان افكند خود را سوي پست
از قضا آن لحظه پايش هم شكست
پاي را بر بست و گفتا گو شوم
در خم چوگانش غلطان مي‌روم
زين كند نفرين حكيم خوش‌دهن
بر سواري كو فرو نايد ز تن
عشق مولي كي كم از ليلي بود
گوي گشتن بهر او اولي بود
گوي شو مي‌گرد بر پهلوي صدق
غلط غلطان در خم چوگان عشق
كين سفر زين پس بود جذب خدا
وان سفر بر ناقه باشد سير ما
اين چنين سيريست مستثني ز جنس
كان فزود از اجتهاد جن و انس
اين چنين جذبيست ني هر جذب عام
كه نهادش فضل احمد والسلام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد