بخش ۶۱ - نصيحت دنيا اهل دنيا را به زبان حال

۳۶ بازديد


گفت بنمودم دغل ليكن ترا
از نصيحت باز گفتم ماجرا
هم‌چنين دنيا اگر چه خوش شكفت
بانگ زد هم بي‌وفايي خويش گفت
اندرين كون و فساد اي اوستاد
آن دغل كون و نصيحت آن فساد
كون مي‌گويد بيا من خوش‌پيم
وآن فسادش گفته رو من لا شي‌ام
اي ز خوبي بهاران لب گزان
بنگر آن سردي و زردي خزان
روز ديدي طلعت خورشيد خوب
مرگ او را ياد كن وقت غروب
بدر را ديدي برين خوش چار طاق
حسرتش را هم ببين اندر محاق
كودكي از حسن شد مولاي خلق
بعد فردا شد خرف رسواي خلق
گر تن سيمين‌تنان كردت شكار
بعد پيري بين تني چون پنبه‌زار
اي بديده لوتهاي چرب خيز
فضلهٔ آن را ببين در آب‌ريز
مر خبث را گو كه آن خوبيت كو
بر طبق آن ذوق و آن نغزي و بو
گويد او آن دانه بد من دام آن
چون شدي تو صيد شد دانه نهان
بس انامل رشك استادان شده
در صناعت عاقبت لرزان شده
نرگس چشم خمار هم‌چو جان
آخر اعمش بين و آب از وي چكان
حيدري كاندر صف شيران رود
آخر او مغلوب موشي مي‌شود
طبع تيز دوربين محترف
چون خر پيرش ببين آخر خرف
زلف جعد مشكبار عقل‌بر
آخرا چون دم زشت خنگ خر
خوش ببين كونش ز اول باگشاد
وآخر آن رسواييش بين و فساد
زانك او بنمود پيدا دام را
پيش تو بر كند سبلت خام را
پس مگو دنيا به تزويرم فريفت
ورنه عقل من ز دامش مي‌گريخت
طوق زرين و حمايل بين هله
غل و زنجيري شدست و سلسله
همچنين هر جزو عالم مي‌شمر
اول و آخر در آرش در نظر
هر كه آخربين‌تر او مسعودتر
هر كه آخربين‌تر او مطرودتر
روي هر يك چون مه فاخر ببين
چونك اول ديده شد آخر ببين
تا نباشي هم‌چو ابليس اعوري
نيم بيند نيم ني چون ابتري
ديد طين آدم و دينش نديد
اين جهان ديد آن جهان‌بينش نديد
فضل مردان بر زنان اي بو شجاع
نيست بهر قوت و كسب و ضياع
ورنه شير و پيل را بر آدمي
فضل بودي بهر قوت اي عمي
فضل مردان بر زن اي حالي‌پرست
زان بود كه مرد پايان بين‌ترست
مرد كاندر عاقبت‌بيني خمست
او ز اهل عاقبت چون زن كمست
از جهان دو بانگ مي‌آيد به ضد
تا كدامين را تو باشي مستعد
آن يكي بانگش نشور اتقيا
وان يكي بانگش فريب اشقيا
من شكوفهٔ خارم اي خوش گرمدار
گل بريزد من بمانم شاخ خار
بانگ اشكوفه‌ش كه اينك گل‌فروش
بانگ خار او كه سوي ما مكوش
اين پذيرفتي بماندي زان دگر
كه محب از ضد محبوبست كر
آن يكي بانگ اين كه اينك حاضرم
بانگ ديگر بنگر اندر آخرم
حاضري‌ام هست چون مكر و كمين
نقش آخر ز آينهٔ اول ببين
چون يكي زين دو جوال اندر شدي
آن دگر را ضد و نا درخور شدي
اي خنك آنكو ز اول آن شنيد
كش عقول و مسمع مردان شنيد
خانه خالي يافت و جا را او گرفت
غير آنش كژ نمايد يا شگفت
كوزهٔ نو كو به خود بولي كشيد
آن خبث را آب نتواند بريد
در جهان هر چيز چيزي مي‌كشد
كفر كافر را و مرشد را رشد
كهربا هم هست و مغناطيس هست
تا تو آهن يا كهي آيي بشست
برد مغناطيست ار تو آهني
ور كهي بر كهربا بر مي‌تني
آن يكي چون نيست با اخيار يار
لاجرم شد پهلوي فجار جار
هست موسي پيش قبطي بس ذميم
هست هامان پيش سبطي بس رجيم
جان هامان جاذب قبطي شده
جان موسي طالب سبطي شده
معدهٔ خر كه كشد در اجتذاب
معدهٔ آدم جذوب گندم آب
گر تو نشناسي كسي را از ظلام
بنگر او را كوش سازيدست امام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد