دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۹ ۳۶ بازديد
يك فقيهي ژندهها در چيده بود
در عمامهٔ خويش در پيچيده بود
تا شود زفت و نمايد آن عظيم
چون در آيد سوي محفل در حطيم
ژندهها از جامهها پيراسته
ظاهرا دستار از آن آراسته
ظاهر دستار چون حلهٔ بهشت
چون منافق اندرون رسوا و زشت
پاره پاره دلق و پنبه و پوستين
در درون آن عمامه بد دفين
روي سوي مدرسه كرده صبوح
تا بدين ناموس يابد او فتوح
در ره تاريك مردي جامه كن
منتظر استاده بود از بهر فن
در ربود او از سرش دستار را
پس دوان شد تا بسازد كار را
پس فقيهش بانگ برزد كاي پسر
باز كن دستار را آنگه ببر
اين چنين كه چار پره ميپري
باز كن آن هديه را كه ميبري
باز كن آن را به دست خود بمال
آنگهان خواهي ببر كردم حلال
چونك بازش كرد آنك ميگريخت
صد هزاران ژنده اندر ره بريخت
زان عمامهٔ زفت نابايست او
ماند يك گز كهنهاي در دست او
بر زمين زد خرقه را كاي بيعيار
زين دغل ما را بر آوردي ز كار
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد