بخش ۴۰ - خبر يافتن جد مصطفي عبدالمطلب از گم كردن حليمه محمد را

۴۱ بازديد


چون خبر يابيد جد مصطفي
از حليمه وز فغانش بر ملا
وز چنان بانگ بلند و نعره‌ها
كه بميلي مي‌رسيد از وي صدا
زود عبدالمطلب دانست چيست
دست بر سينه همي‌زد مي‌گريست
آمد از غم بر در كعبه بسوز
كاي خبير از سر شب وز راز روز
خويشتن را من نمي‌بينم فني
تا بود هم‌راز تو هم‌چون مني
خويشتن را من نمي‌بينم هنر
تا شوم مقبول اين مسعود در
يا سر و سجدهٔ مرا قدري بود
يا باشكم دولتي خندان شود
ليك در سيماي آن در يتيم
ديده‌ام آثار لطفت اي كريم
كه نمي‌ماند به ما گرچه ز ماست
ما همه مسيم و احمد كيمياست
آن عجايبها كه من ديدم برو
من نديدم بر ولي و بر عدو
آنك فضل تو درين طفليش داد
كس نشان ندهد به صد ساله جهاد
چون يقين ديدم عنايتهاي تو
بر وي او دريست از درياي تو
من هم او را مي شفيع آرم به تو
حال او اي حال‌دان با من بگو
از درون كعبه آمد بانگ زود
كه هم‌اكنون رخ به تو خواهد نمود
با دو صد اقبال او محظوظ ماست
با دو صد طلب ملك محفوظ ماست
ظاهرش را شهرهٔ گيهان كنيم
باطنش را از همه پنهان كنيم
زر كان بود آب و گل ما زرگريم
كه گهش خلخال و گه خاتم بريم
گه حمايلهاي شمشيرش كنيم
گاه بند گردن شيرش كنيم
گه ترنج تخت بر سازيم ازو
گاه تاج فرقهاي ملك‌جو
عشقها داريم با اين خاك ما
زانك افتادست در قعدهٔ رضا
گه چنين شاهي ازو پيدا كنيم
گه هم او را پيش شه شيدا كنيم
صد هزاران عاشق و معشوق ازو
در فغان و در نفير و جست و جو
كار ما اينست بر كوري آن
كه به كار ما ندارد ميل جان
اين فضيلت خاك را زان رو دهيم
كه نواله پيش بي‌برگان نهيم
زانك دارد خاك شكل اغبري
وز درون دارد صفات انوري
ظاهرش با باطنش گشته به جنگ
باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ
ظاهرش گويد كه ما اينيم و بس
باطنش گويد نكو بين پيش و پس
ظاهرش منكر كه باطن هيچ نيست
باطنش گويد كه بنماييم بيست
ظاهرش با باطنش در چالش‌اند
لاجرم زين صبر نصرت مي‌كشند
زين ترش‌رو خاك صورتها كنيم
خندهٔ پنهانش را پيدا كنيم
زانك ظاهر خاك اندوه و بكاست
در درونش صد هزاران خنده‌هاست
كاشف السريم و كار ما همين
كين نهانها را بر آريم از كمين
گرچه دزد از منكري تن مي‌زند
شحنه آن از عصر پيدا مي‌كند
فضلها دزديده‌اند اين خاكها
تا مقر آريمشان از ابتلا
بس عجب فرزند كو را بوده است
ليك احمد بر همه افزوده است
شد زمين و آسمان خندان و شاد
كين چنين شاهي ز ما دو جفت زاد
مي‌شكافد آسمان از شاديش
خاك چون سوسن شده ز آزاديش
ظاهرت با باطنت اي خاك خوش
چونك در جنگ‌اند و اندر كش‌مكش
هر كه با خود بهر حق باشد به جنگ
تا شود معنيش خصم بو و رنگ
ظلمتش با نور او شد در قتال
آفتاب جانش را نبود زوال
هر كه كوشد بهر ما در امتحان
پشت زير پايش آرد آسمان
ظاهرت از تيرگي افغان كنان
باطن تو گلستان در گلستان
قاصد او چون صوفيان روترش
تا نياميزند با هر نوركش
عارفان روترش چون خارپشت
عيش پنهان كرده در خار درشت
باغ پنهان گرد باغ آن خار فاش
كاي عدوي دزد زين در دور باش
خارپشتا خار حارس كرده‌اي
سر چو صوفي در گريبان برده‌اي
تا كسي دوچار دانگ عيش تو
كم شود زين گلرخان خارخو
طفل تو گرچه كه كودك‌خو بدست
هر دو عالم خود طفيل او بدست
ما جهاني را بدو زنده كنيم
چرخ را در خدمتش بنده كنيم
گفت عبدالمطلب كين دم كجاست
اي عليم السر نشان ده راه راست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد