بخش ۴۳ - مثل قانع شدن آدمي به دنيا و حرص او در طلب دنيا

۳۴ بازديد


آن سگي در كو گداي كور ديد
حمله مي‌آورد و دلقش مي‌دريد
گفته‌ايم اين را ولي باري دگر
شد مكرر بهر تاكيد خبر
كور گفتش آخر آن ياران تو
بر كهند اين دم شكاري صيدجو
قوم تو در كوه مي‌گيرند گور
در ميان كوي مي‌گيري تو كور
ترك اين تزوير گو شيخ نفور
آب شوري جمع كرده چند كور
كين مريدان من و من آب شور
مي‌خورند از من همي گردند كور
آب خود شيرين كن از بحر لدن
آب بد را دام اين كوران مكن
خيز شيران خدا بين گورگير
تو چو سگ چوني بزرقي كورگير
گور چه از صيد غير دوست دور
جمله شير و شيرگير و مست نور
در نظاره صيد و صيادي شه
كرده ترك صيد و مرده در وله
هم‌چو مرغ مرده‌شان بگرفته يار
تا كند او جنس ايشان را شكار
مرغ مرده مضطر اندر وصل و بين
خوانده‌اي القلب بين اصبعين
مرغ مرده‌ش را هر آنك شد شكار
چون ببيند شد شكار شهريار
هر كه او زين مرغ مرده سر بتافت
دست آن صياد را هرگز نيافت
گويد او منگر به مرداري من
عشق شه بين در نگهداري من
من نه مردارم مرا شه كشته است
صورت من شبه مرده گشته است
جنبشم زين پيش بود از بال و پر
جنبشم اكنون ز دست دادگر
جنبش فانيم بيرون شد ز پوست
جنبشم باقيست اكنون چون ازوست
هر كه كژ جنبد به پيش جنبشم
گرچه سيمرغست زارش مي‌كشم
هين مرا مرده مبين گر زنده‌اي
در كف شاهم نگر گر بنده‌اي
مرده زنده كرد عيسي از كرم
من به كف خالق عيسي درم
كي بمانم مرده در قبضهٔ خدا
بر كف عيسي مدار اين هم روا
عيسي‌ام ليكن هر آنكو يافت جان
از دم من او بماند جاودان
شد ز عيسي زنده ليكن باز مرد
شاد آنكو جان بدين عيسي سپرد
من عصاام در كف موسي خويش
موسيم پنهان و من پيدا به پيش
بر مسلمانان پل دريا شوم
باز بر فرعون اژدها شوم
اين عصا را اي پسر تنها مبين
كه عصا بي‌كف حق نبود چنين
موج طوفان هم عصا بد كو ز درد
طنطنهٔ جادوپرستان را بخورد
گر عصاهاي خدا را بشمرم
زرق اين فرعونيان را بر درم
ليك زين شيرين گياي زهرمند
ترك كن تا چند روزي مي‌چرند
گر نباشد جاه فرعون و سري
از كجا يابد جهنم پروري
فربهش كن آنگهش كش اي قصاب
زانك بي‌برگ‌اند در دوزخ كلاب
گر نبودي خصم و دشمن در جهان
پس بمردي خشم اندر مردمان
دوزخ آن خشمست خصمي بايدش
تا زيد ور ني رحيمي بكشدش
پس بماندي لطف بي‌قهر و بدي
پس كمال پادشاهي كي بدي
ريش‌خندي كرده‌اند آن منكران
بر مثلها و بيان ذاكران
تو اگر خواهي بكن هم ريش‌خند
چند خواهي زيست اي مردار چند
شاد باشيد اي محبان در نياز
بر همين در كه شود امروز باز
هر حويجي باشدش كردي دگر
در ميان باغ از سير و كبر
هر يكي با جنس خود در كرد خود
از براي پختگي نم مي‌خورد
تو كه كرد زعفراني زعفران
باش و آميزش مكن با ديگران
آب مي‌خور زعفرانا تا رسي
زعفراني اندر آن حلوا رسي
در مكن در كرد شلغم پوز خويش
كه نگردد با تو او هم‌طبع و كيش
تو بكردي او بكردي مودعه
زانك ارض الله آمد واسعه
خاصه آن ارضي كه از پهناوري
در سفر گم مي‌شود ديو و پري
اندر آن بحر و بيابان و جبال
منقطع مي‌گردد اوهام و خيال
اين بيابان در بيابانهاي او
هم‌چو اندر بحر پر يك تاي مو
آب استاده كه سيرستش نهان
تازه‌تر خوشتر ز جوهاي روان
كو درون خويش چون جان و روان
سير پنهان دارد و پاي روان
مستمع خفتست كوته كن خطاب
اي خطيب اين نقش كم كن تو بر آب
خيز بلقيسا كه بازاريست تيز
زين خسيسان كسادافكن گريز
خيز بلقيسا كنون با اختيار
پيش از آنك مرگ آرد گير و دار
بعد از آن گوشت كشد مرگ آنچنان
كه چو دزد آيي به شحنه جان‌كنان
زين خران تا چند باشي نعل‌دزد
گر همي دزدي بيا و لعل دزد
خواهرانت يافته ملك خلود
تو گرفته ملكت كور و كبود
اي خنك آن را كزين ملكت بجست
كه اجل اين ملك را ويران‌گرست
خيز بلقيسا بيا باري ببين
ملكت شاهان و سلطانان دين
شسته در باطن ميان گلستان
ظاهر آحادي ميان دوستان
بوستان با او روان هر جا رود
ليك آن از خلق پنهان مي‌شود
ميوه‌ها لايه‌كنان كز من بچر
آب حيوان آمده كز من بخور
طوف مي‌كن بر فلك بي‌پر و بال
هم‌چو خورشيد و چو بدر و چون هلال
چون روان باشي روان و پاي ني
مي‌خوري صد لوت و لقمه‌خاي ني
ني‌نهنگ غم زند بر كشتيت
ني پديد آيد ز مردم زشتيت
هم تو شاه و هم تو لشكر هم تو تخت
هم تو نيكوبخت باشي هم تو بخت
گر تو نيكوبختي و سلطان زفت
بخت غير تست روزي بخت رفت
تو بماندي چون گدايان بي‌نوا
دولت خود هم تو باش اي مجتبي
چون تو باشي بخت خود اي معنوي
پس تو كه بختي ز خود كي گم شوي
تو ز خود كي گم شوي از خوش‌خصال
چونك عين تو ترا شد ملك و مال


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد