بخش ۴۴ - بقيهٔ عمارت كردن سليمان عليه‌السلام مسجد اقصي را به تعليم

۳۶ بازديد


اي سليمان مسجد اقصي بساز
لشكر بلقيس آمد در نماز
چونك او بنياد آن مسجد نهاد
جن و انس آمد بدن در كار داد
يك گروه از عشق و قومي بي‌مراد
هم‌چنانك در ره طاعت عباد
خلق ديوانند و شهوت سلسله
مي‌كشدشان سوي دكان و غله
هست اين زنجير از خوف و وله
تو مبين اين خلق را بي‌سلسله
مي‌كشاندشان سوي كسب و شكار
مي‌كشاندشان سوي كان و بحار
مي‌كشدشان سوي نيك و سوي بد
گفت حق في جيدها حبل المسد
قد جعلنا الحبل في اعناقهم
واتخذنا الحبل من اخلاقهم
ليس من مستقذر مستنقه
قط الا طايره في عنقه
حرص تو در كار بد چون آتشست
اخگر از رنگ خوش آتش خوشست
آن سياهي فحم در آتش نهان
چونك آتش شد سياهي شد عيان
اخگر از حرص تو شد فحم سياه
حرص چون شد ماند آن فحم تباه
آن زمان آن فحم اخگر مي‌نمود
آن نه حسن كار نار حرص بود
حرص كارت را بياراييده بود
حرص رفت و ماند كار تو كبود
غوله‌اي را كه بر آراييد غول
پخته پندارد كسي كه هست گول
آزمايش چون نمايد جان او
كند گردد ز آزمون دندان او
از هوس آن دام دانه مي‌نمود
عكس غول حرص و آن خود خام بود
حرص اندر كار دين و خير جو
چون نماند حرص باشد نغزرو
خيرها نغزند نه از عكس غير
تاب حرص ار رفت ماند تاب خير
تاب حرص از كار دنيا چون برفت
فحم باشد مانده از اخگر بتفت
كودكان را حرص مي‌آرد غرار
تا شوند از ذوق دل دامن‌سوار
چون ز كودك رفت آن حرص بدش
بر دگر اطفال خنده آيدش
كه چه مي‌كردم چه مي‌ديدم درين
خل ز عكس حرص بنمود انگبين
آن بناي انبيا بي حرص بود
زان چنان پيوسته رونقها فزود
اي بسا مسجد بر آورده كرام
ليك نبود مسجد اقصاش نام
كعبه را كه هر دمي عزي فزود
آن ز اخلاصات ابراهيم بود
فضل آن مسجد خاك و سنگ نيست
ليك در بناش حرص و جنگ نيست
نه كتبشان مثل كتب ديگران
ني مساجدشان ني كسب وخان و مان
نه ادبشان نه غضبشان نه نكال
نه نعاس و نه قياس و نه مقال
هر يكيشان را يكي فري دگر
مرغ جانشان طاير از پري دگر
دل همي لرزد ز ذكر حالشان
قبلهٔ افعال ما افعالشان
مرغشان را بيضه‌ها زرين بدست
نيم‌شب جانشان سحرگه بين شدست
هر چه گويم من به جان نيكوي قوم
نقص گفتم گشته ناقص‌گوي قوم
مسجد اقصي بسازيد اي كرام
كه سليمان باز آمد والسلام
ور ازين ديوان و پريان سر كشند
جمله را املاك در چنبر كشند
ديو يك دم كژ رود از مكر و زرق
تازيانه آيدش بر سر چو برق
چون سليمان شو كه تا ديوان تو
سنگ برند از پي ايوان تو
چون سليمان باش بي‌وسواس و ريو
تا ترا فرمان برد جني و ديو
خاتم تو اين دلست و هوش دار
تا نگردد ديو را خاتم شكار
پس سليماني كند بر تو مدام
ديو با خاتم حذر كن والسلام
آن سليماني دلا منسوخ نيست
در سر و سرت سليماني كنيست
ديو هم وقتي سليماني كند
ليك هر جولاهه اطلس كي تند
دست جنباند چو دست او وليك
در ميان هر دوشان فرقيست نيك


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد