بخش ۳۸ - قصهٔ ياري خواستن حليمه از بتان

۳۶ بازديد


قصهٔ راز حليمه گويمت
تا زدايد داستان او غمت
مصطفي را چون ز شير او باز كرد
بر كفش برداشت چون ريحان و ورد
مي‌گريزانيدش از هر نيك و بد
تا سپارد آن شهنشه را به جد
چون همي آورد امانت را ز بيم
شد به كعبه و آمد او اندر حطيم
از هوا بشنيد بانگي كاي حطيم
تافت بر تو آفتابي بس عظيم
اي حطيم امروز آيد بر تو زود
صد هزاران نور از خورشيد جود
اي حطيم امروز آرد در تو رخت
محتشم شاهي كه پيك اوست بخت
اي حطيم امروز بي‌شك از نوي
منزل جانهاي بالايي شوي
جان پاكان طلب طلب و جوق جوق
آيدت از هر نواحي مست شوق
گشت حيران آن حليمه زان صدا
نه كسي در پيش نه سوي قفا
شش جهت خالي ز صورت وين ندا
شد پياپي آن ندا را جان فدا
مصطفي را بر زمين بنهاد او
تا كند آن بانگ خوش را جست و جو
چشم مي‌انداخت آن دم سو به سو
كه كجا است اين شه اسرارگو
كين چنين بانگ بلند از چپ و راست
مي‌رسد يا رب رساننده كجاست
چون نديد او خيره و نوميد شد
جسم لرزان هم‌چو شاخ بيد شد
باز آمد سوي آن طفل رشيد
مصطفي را بر مكان خود نديد
حيرت اندر حيرت آمد بر دلش
گشت بس تاريك از غم منزلش
سوي منزلها دويد و بانگ داشت
كه كي بر دردانه‌ام غارت گماشت
مكيان گفتند ما را علم نيست
ما ندانستيم كه آنجا كودكيست
ريخت چندان اشك و كرد او بس فغان
كه ازو گريان شدند آن ديگران
سينه كوبان آن چنان بگريست خوش
كه اختران گريان شدند از گريه‌اش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد