بخش ۹ - قصهٔ اهل سبا و طاغي كردن نعمت ايشان را

۳۴ بازديد


تو نخواندي قصهٔ اهل سبا
يا بخواندي و نديدي جز صدا
از صدا آن كوه خود آگاه نيست
سوي معني هوش كه را راه نيست
او همي بانگي كند بي گوش و هوش
چون خمش كردي تو او هم شد خموش
داد حق اهل سبا را بس فراغ
صد هزاران قصر و ايوانها و باغ
شكر آن نگزاردند آن بد رگان
در وفا بودند كمتر از سگان
مر سگي را لقمهٔ ناني ز در
چون رسد بر در همي‌بندد كمر
پاسبان و حارس در مي‌شود
گرچه بر وي جور و سختي مي‌رود
هم بر آن در باشدش باش و قرار
كفر دارد كرد غيري اختيار
ور سگي آيد غريبي روز و شب
آن سگانش مي‌كنند آن دم ادب
كه برو آنجا كه اول منزلست
حق آن نعمت گروگان دلست
مي‌گزندش كه برو بر جاي خويش
حق آن نعمت فرو مگذار بيش
از در دل و اهل دل آب حيات
چند نوشيدي و وا شد چشمهات
بس غذاي سكر و وجد و بي‌خودي
از در اهل دلان بر جان زدي
باز اين در را رها كردي ز حرص
گرد هر دكان همي‌گردي ز حرص
بر در آن منعمان چرب‌ديگ
مي‌دوي بهر ثريد مردريگ
چربش اينجا دان كه جان فربه شود
كار نااوميد اينجا به شود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد