بخش ۱۱ - باقي قصهٔ اهل سبا

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۱ - باقي قصهٔ اهل سبا

۳۷ بازديد


آن سبا ز اهل صبا بودند و خام
كارشان كفران نعمت با كرام
باشد آن كفران نعمت در مثال
كه كني با محسن خود تو جدال
كه نمي‌بايد مرا اين نيكوي
من برنجم زين چه رنجم مي‌شوي
لطف كن اين نيكوي را دور كن
من نخواهم چشم زودم كور كن
پس سبا گفتند باعد بيننا
شيننا خير لنا خذ زيننا
ما نمي‌خواهيم اين ايوان و باغ
نه زنان خوب و نه امن و فراغ
شهرها نزديك همديگر بدست
آن بيابانست خوش كانجا ددست
يطلب الانسان في الصيف الشتا
فاذا جاء الشتا انكر ذا
فهو لا يرضي بحال ابدا
لا بضيق لا بعيش رغدا
قتل الانسان ما اكفره
كلما نال هدي انكره
نفس زين سانست زان شد كشتني
اقتلوا انفسكم گفت آن سني
خار سه سويست هر چون كش نهي
در خلد وز زخم او تو كي جهي
آتش ترك هوا در خار زن
دست اندر يار نيكوكار زن
چون ز حد بردند اصحاب سبا
كه بپيش ما وبا به از صبا
ناصحانشان در نصيحت آمدند
از فسوق و كفر مانع مي‌شدند
قصد خون ناصحان مي‌داشتند
تخم فسق و كافري مي‌كاشتند
چون قضا آيد شود تنگ اين جهان
از قضا حلوا شود رنج دهان
گفت اذا جاء القضا ضاق الفضا
تحجب الابصار اذ جاء القضا
چشم بسته مي‌شود وقت قضا
تا نبيند چشم كحل چشم را
مكر آن فارس چو انگيزيد گرد
آن غبارت ز استغاثت دور كرد
سوي فارس رو مرو سوي غبار
ورنه بر تو كوبد آن مكر سوار
گفت حق آن را كه اين گرگش بخورد
ديد گرد گرگ چون زاري نكرد
او نمي‌دانست گرد گرگ را
با چنين دانش چرا كرد او چرا
گوسفندان بوي گرگ با گزند
مي‌بدانند و بهر سو مي‌خزند
مغز حيوانات بوي شير را
مي‌بداند ترك مي‌گويد چرا
بوي شير خشم ديدي باز گرد
با مناجات و حذر انباز گرد
وا نگشتند آن گروه از گرد گرگ
گرگ محنت بعد گرد آمد سترگ
بر دريد آن گوسفندان را بخشم
كه ز چوپان خرد بستند چشم
چند چوپانشان بخواند و نامدند
خاك غم در چشم چوپان مي‌زدند
كه برو ما از تو خود چوپان‌تريم
چون تبع گرديم هر يك سروريم
طعمهٔ گرگيم و آن يار نه
هيزم ناريم و آن عار نه
حميتي بد جاهليت در دماغ
بانگ شومي بر دمنشان كرد زاغ
بهر مظلومان همي‌كندند چاه
در چه افتادند و مي‌گفتند آه
پوستين يوسفان بكشافتند
آنچ مي‌كردند يك يك يافتند
كيست آن يوسف دل حق‌جوي تو
چون اسيري بسته اندر كوي تو
جبرئيلي را بر استن بسته‌اي
پر و بالش را به صد جا خسته‌اي
پيش او گوساله بريان آوري
گه كشي او را به كهدان آوري
كه بخور اينست ما را لوت و پوت
نيست او را جز لقاء الله قوت
زين شكنجه و امتحان آن مبتلا
مي‌كند از تو شكايت با خدا
كاي خدا افغان ازين گرگ كهن
گويدش نك وقت آمد صبر كن
داد تو وا خواهم از هر بي‌خبر
داد كي دهد جز خداي دادگر
او همي‌گويد كه صبرم شد فنا
در فراق روي تو يا ربنا
احمدم در مانده در دست يهود
صالحم افتاده در حبس ثمود
اي سعادت‌بخش جان انبيا
يا بكش يا باز خوانم يا بيا
با فراقت كافران را نيست تاب
مي‌گود يا ليتني كنت تراب
حال او اينست كو خود زان سوست
چون بود بي تو كسي كان توست
حق همي‌گويد كه آري اي نزه
ليك بشنو صبر آر و صبر به
صبح نزديكست خامش كم خروش
من همي‌كوشم پي تو تو مكوش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد