بخش ۴۳ - گفتن موسي عليه السلام گوساله‌پرست را

۳۳ بازديد


گفت موسي با يكي مست خيال
كاي بدانديش از شقاوت وز ضلال
صد گمانت بود در پيغامبريم
با چنين برهان و اين خلق كريم
صد هزاران معجزه ديدي ز من
صد خيالت مي‌فزود و شك و ظن
از خيال و وسوسه تنگ آمدي
طعن بر پيغامبري‌ام مي‌زدي
گرد از دريا بر آوردم عيان
تا رهيديت از شر فرعونيان
ز آسمان چل سال كاسه و خوان رسيد
وز دعاام جوي از سنگي دويد
اين و صد چندين و چندين گرم و سرد
از تو اي سرد آن توهم كم نكرد
بانگ زد گوساله‌اي از جادوي
سجده كردي كه خداي من توي
آن توهمهات را سيلاب برد
زيركي باردت را خواب برد
چون نبودي بد گمان در حق او
چون نهادي سر چنان اي زشت‌خو
چون خيالت نامد از تزوير او
وز فساد سحر احمق‌گير او
سامريي خود كه باشد اي سگان
كه خدايي بر تراشد در جهان
چون درين تزوير او يك‌دل شدي
وز همه اشكالها عاطل شدي
گاو مي‌شايد خدايي را بلاف
در رسولي‌ام تو چون كردي خلاف
پيش گاوي سجده كردي از خري
گشت عقلت صيد سحر سامري
چشم دزديدي ز نور ذوالجلال
اينت جهل وافر و عين ضلال
شه بر آن عقل و گزينش كه تراست
چون تو كان جهل را كشتن سزاست
گاو زرين بانگ كرد آخر چه گفت
كاحمقان را اين همه رغبت شكفت
زان عجب‌تر ديده‌ايت از من بسي
ليك حق را كي پذيرد هر خسي
باطلان را چه ربايد باطلي
عاطلان را چه خوش آيد عاطلي
زانك هر جنسي ربايد جنس خود
گاو سوي شير نر كي رو نهد
گرگ بر يوسف كجا عشق آورد
جز مگر از مكر تا او را خورد
چون ز گرگي وا رهد محرم شود
چون سگ كهف از بني آدم شود
چون ابوبكر از محمد برد بو
گفت هذا ليس وجه كاذب
چون نبد بوجهل از اصحاب درد
ديد صد شق قمر باور نكرد
دردمندي كش ز بام افتاد طشت
زو نهان كرديم حق پنهان نگشت
وانك او جاهل بد از دردش بعيد
چند بنمودند و او آن را نديد
آينهٔ دل صاف بايد تا درو
وا شناسي صورت زشت از نكو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد