بخش ۴۰ - اعتماد كردن بر تملق و وفاي خرس

۳۵ بازديد


اژدهايي خرس را در مي‌كشيد
شير مردي رفت و فريادش رسيد
شير مردانند در عالم مدد
آن زمان كافغان مظلومان رسد
بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند
آن طرف چون رحمت حق مي‌دوند
آن ستونهاي خللهاي جهان
آن طبيبان مرضهاي نهان
محض مهر و داوري و رحمتند
همچو حق بي علت و بي رشوتند
اين چه ياري مي‌كني يبكارگيش
گويد از بهر غم و بيچارگيش
مهرباني شد شكار شيرمرد
در جهان دارو نجويد غير درد
هر كجا دردي دوا آنجا رود
هر كجا پستيست آب آنجا دود
آب رحمت بايدت رو پست شو
وانگهان خور خمر رحمت مست شو
رحمت اندر رحمت آمد تا به سر
بر يكي رحمت فرو ماي اي پسر
چرخ را در زير پا آر اي شجاع
بشنو از فوق فلك بانگ سماع
پنبهٔ وسواس بيرون كن ز گوش
تا به گوشت آيد از گردون خروش
پاك كن دو چشم را از موي عيب
تا ببيني باغ و سروستان غيب
دفع كن از مغز و از بيني زكام
تا كه ريح الله در آيد در مشام
هيچ مگذار از تب و صفرا اثر
تا بيابي از جهان طعم شكر
داروي مردي كن و عنين مپوي
تا برون آيند صد گون خوب‌روي
كندهٔ تن را ز پاي جان بكن
تا كند جولان به گردت انجمن
غل بخل از دست و گردن دور كن
بخت نو در ياب در چرخ كهن
ور نمي‌تواني به كعبهٔ لطف پر
عرضه كن بيچارگي بر چاره‌گر
زاري و گريه قوي سرمايه‌ايست
رحمت كلي قوي‌تر دايه‌ايست
دايه و مادر بهانه‌جو بود
تا كه كي آن طفل او گريان شود
طفل حاجات شما را آفريد
تا بناليد و شود شيرش پديد
گفت ادعوا الله بي زاري مباش
تا بجوشد شيرهاي مهرهاش
هوي هوي باد و شيرافشان ابر
در غم ما اند يك ساعت تو صبر
في السماء رزقكم بشنيده‌اي
اندرين پستي چه بر چفسيده‌اي
ترس و نوميديت دان آواز غول
مي‌كشد گوش تو تا قعر سفول
هر ندايي كه ترا بالا كشيد
آن ندا مي‌دان كه از بالا رسيد
هر ندايي كه ترا حرص آورد
بانگ گرگي دان كه او مردم درد
اين بلندي نيست از روي مكان
اين بلنديهاست سوي عقل و جان
هر سبب بالاتر آمد از اثر
سنگ و آهن فايق آمد بر شرر
آن فلاني فوق آن سركش نشست
گرچه در صورت به پهلويش نشست
فوقي آنجاست از روي شرف
جاي دور از صدر باشد مستخف
سنگ و آهن زين جهت كه سابق است
در عمل فوقي اين دو لايق است
وآن شرر از روي مقصودي خويش
ز آهن و سنگست زين رو پيش و پيش
سنگ و آهن اول و پايان شرر
ليك اين هر دو تنند و جان شرر
در زمان شاخ از ثمر سابق‌ترست
در هنر از شاخ او فايق‌ترست
چونك مقصود از شجر آمد ثمر
پس ثمر اول بود و آخر شجر
خرس چون فرياد كرد از اژدها
شيرمردي كرد از چنگش جدا
حيلت و مردي به هم دادند پشت
اژدها را او بدين قوت بكشت
اژدها را هست قوت حيله نيست
نيز فوق حيلهٔ تو حيله‌ايست
حيلهٔ خود را چو ديدي باز رو
كز كجا آمد سوي آغاز رو
هر چه در پستيست آمد از علا
چشم را سوي بلندي نه هلا
روشني بخشد نظر اندر علي
گرچه اول خيرگي آرد بلي
چشم را در روشنايي خوي كن
گر نه خفاشي نظر آن سوي كن
عاقبت‌بيني نشان نور تست
شهوت حالي حقيقت گور تست
عاقبت‌بيني كه صد بازي بديد
مثل آن نبود كه يك بازي شنيد
زان يكي بازي چنان مغرور شد
كز تكبر ز اوستادان دور شد
سامري‌وار آن هنر در خود چو ديد
او ز موسي از تكبر سر كشيد
او ز موسي آن هنر آموخته
وز معلم چشم را بر دوخته
لاجرم موسي دگر بازي نمود
تا كه آن بازي و جانش را ربود
اي بسا دانش كه اندر سر دود
تا شود سرور بدان خود سر رود
سر نخواهي كه رود تو پاي باش
در پناه قطب صاحب‌راي باش
گرچه شاهي خويش فوق او مبين
گرچه شهدي جز نبات او مچين
فكر تو نقش است و فكر اوست جان
نقد تو قلبست و نقد اوست كان
او توي خود را بجو در اوي او
كو و كو گو فاخته شو سوي او
ور نخواهي خدمت ابناء جنس
در دهان اژدهايي همچو خرس
بوك استادي رهاند مر ترا
وز خطر بيرون كشاند مر ترا
زاريي مي‌كن چو زورت نيست هين
چونك كوري سر مكش از راه‌بين
تو كم از خرسي نمي‌نالي ز درد
خرس رست از درد چون فرياد كرد
اي خدا اين سنگ دل را موم كن
ناله‌اش را تو خوش و مرحوم كن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد