بخش ۸۰ - اضافت كردن آدم عليه‌السلام آن زلت را به خويشتن

۳۶ بازديد


كرد حق و كرد ما هر دو ببين
كرد ما را هست دان پيداست اين
گر نباشد فعل خلق اندر ميان
پس مگو كس را چرا كردي چنان
خلق حق افعال ما را موجدست
فعل ما آثار خلق ايزدست
ناطقي يا حرف بيند يا غرض
كي شود يك دم محيط دو عرض
گر به معني رفت شد غافل ز حرف
پيش و پس يك دم نبيند هيچ طرف
آن زمان كه پيش‌بيني آن زمان
تو پس خود كي ببيني اين بدان
چون محيط حرف و معني نيست جان
چون بود جان خالق اين هر دوان
حق محيط جمله آمد اي پسر
وا ندارد كارش از كار دگر
گفت شيطان كه بما اغويتني
كرد فعل خود نهان ديو دني
گفت آدم كه ظلمنا نفسنا
او ز فعل حق نبد غافل چو ما
در گنه او از ادب پنهانش كرد
زان گنه بر خود زدن او بر بخورد
بعد توبه گفتش اي آدم نه من
آفريدم در تو آن جرم و محن
نه كه تقدير و قضاي من بد آن
چون به وقت عذر كردي آن نهان
گفت ترسيدم ادب نگذاشتم
گفت هم من پاس آنت داشتم
هر كه آرد حرمت او حرمت برد
هر كه آرد قند لوزينه خورد
طيبات از بهر كي للطيبين
يار را خوش كن برنجان و ببين
يك مثال اي دل پي فرقي بيار
تا بداني جبر را از اختيار
دست كان لرزان بود از ارتعاش
وانك دستي تو بلرزاني ز جاش
هر دو جنبش آفريدهٔ حق شناس
ليك نتوان كرد اين با آن قياس
زان پشيماني كه لرزانيديش
مرتعش را كي پشيمان ديديش
بحث عقلست اين چه عقل آن حيله‌گر
تا ضعيفي ره برد آنجا مگر
بحث عقلي گر در و مرجان بود
آن دگر باشد كه بحث جان بود
بحث جان اندر مقامي ديگرست
بادهٔ جان را قوامي ديگرست
آن زمان كه بحث عقلي ساز بود
اين عمر با بوالحكم همراز بود
چون عمر از عقل آمد سوي جان
بوالحكم بوجهل شد در حكم آن
سوي حس و سوي عقل او كاملست
گرچه خود نسبت به جان او جاهلست
بحث عقل و حس اثر دان يا سبب
بحث جاني يا عجب يا بوالعجب
ضؤ جان آمد نماند اي مستضي
لازم و ملزوم و نافي مقتضي
زانك بينايي كه نورش بازغست
از دليل چون عصا بس فارغست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد