بخش ۷۸ - يافتن رسول روم عمر را خفته به زير درخت

۴۰ بازديد


آمد او آنجا و از دور ايستاد
مر عمر را ديد و در لرز اوفتاد
هيبتي زان خفته آمد بر رسول
حالتي خوش كرد بر جانش نزول
مهر و هيبت هست ضد همدگر
اين دو ضد را ديد جمع اندر جگر
گفت با خود من شهان را ديده‌ام
پيش سلطانان مه و بگزيده‌ام
از شهانم هيبت و ترسي نبود
هيبت اين مرد هوشم را ربود
رفته‌ام در بيشهٔ شير و پلنگ
روي من زيشان نگردانيد رنگ
بس شدستم در مصاف و كارزار
همچو شير آن دم كه باشد كارزار
بس كه خوردم بس زدم زخم گران
دل قوي‌تر بوده‌ام از ديگران
بي‌سلاح اين مرد خفته بر زمين
من به هفت اندام لرزان چيست اين
هيبت حقست اين از خلق نيست
هيبت اين مرد صاحب دلق نيست
هر كه ترسيد از حق او تقوي گزيد
ترسد از وي جن و انس و هر كه ديد
اندرين فكرت به حرمت دست بست
بعد يك ساعت عمر از خواب جست
كرد خدمت مر عمر را و سلام
گفت پيغامبر سلام آنگه كلام
پس عليكش گفت و او را پيش خواند
ايمنش كرد و به پيش خود نشاند
لاتخافوا هست نزل خايفان
هست در خور از براي خايف آن
هر كه ترسد مر ورا ايمن كنند
مر دل ترسنده را ساكن كنند
آنك خوفش نيست چون گويي مترس
درس چه‌دهي نيست او محتاج درس
آن دل از جا رفته را دلشاد كرد
خاطر ويرانش را آباد كرد
بعد از آن گفتش سخنهاي دقيق
وز صفات پاك حق نعم الرفيق
وز نوازشهاي حق ابدال را
تا بداند او مقام و حال را
حال چون جلوه‌ست زان زيبا عروس
وين مقام آن خلوت آمد با عروس
جلوه بيند شاه و غير شاه نيز
وقت خلوت نيست جز شاه عزيز
جلوه كرده خاص و عامان را عروس
خلوت اندر شاه باشد با عروس
هست بسيار اهل حال از صوفيان
نادرست اهل مقام اندر ميان
از منازلهاي جانش ياد داد
وز سفرهاي روانش ياد داد
وز زماني كز زمان خالي بدست
وز مقام قدس كه اجلالي بدست
وز هوايي كاندرو سيمرغ روح
پيش ازين ديدست پرواز و فتوح
هر يكي پروازش از آفاق بيش
وز اميد و نهمت مشتاق بيش
چون عمر اغياررو را يار يافت
جان او را طالب اسرار يافت
شيخ كامل بود و طالب مشتهي
مرد چابك بود و مركب درگهي
ديد آن مرشد كه او ارشاد داشت
تخم پاك اندر زمين پاك كاشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد