بخش ۷۹ - سوال كردن رسول روم از عمر

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷۹ - سوال كردن رسول روم از عمر

۳۸ بازديد


مرد گفتش كاي اميرالمؤمنين
جان ز بالا چون در آمد در زمين
مرغ بي‌اندازه چون شد در قفس
گفت حق بر جان فسون خواند و قصص
بر عدمها كان ندارد چشم و گوش
چون فسون خواند همي آيد به جوش
از فسون او عدمها زود زود
خوش معلق مي‌زند سوي وجود
باز بر موجود افسوني چو خواند
زو دو اسپه در عدم موجود راند
گفت در گوش گل و خندانش كرد
گفت با سنگ و عقيق كانش كرد
گفت با جسم آيتي تا جان شد او
گفت با خورشيد تا رخشان شد او
باز در گوشش دمد نكتهٔ مخوف
در رخ خورشيد افتد صد كسوف
تا به گوش ابر آن گويا چه خواند
كو چو مشك از ديدهٔ خود اشك راند
تا به گوش خاك حق چه خوانده است
كو مراقب گشت و خامش مانده است
در تردد هر كه او آشفته است
حق به گوش او معما گفته است
تا كند محبوسش اندر دو گمان
آن كنم آن گفت يا خود ضد آن
هم ز حق ترجيح يابد يك طرف
زان دو يك را برگزيند زان كنف
گر نخواهي در تردد هوش جان
كم فشار اين پنبه اندر گوش جان
تا كني فهم آن معماهاش را
تا كني ادراك رمز و فاش را
پس محل وحي گردد گوش جان
وحي چه بود گفتني از حس نهان
گوش جان و چشم جان جز اين حس است
گوش عقل و گوش ظن زين مفلس است
لفظ جبرم عشق را بي‌صبر كرد
وانك عاشق نيست حبس جبر كرد
اين معيت با حقست و جبر نيست
اين تجلي مه است اين ابر نيست
ور بود اين جبر جبر عامه نيست
جبر آن امارهٔ خودكامه نيست
جبر را ايشان شناسند اي پسر
كه خدا بگشادشان در دل بصر
غيب و آينده بريشان گشت فاش
ذكر ماضي پيش ايشان گشت لاش
اختيار و جبر ايشان ديگرست
قطره‌ها اندر صدفها گوهرست
هست بيرون قطرهٔ خرد و بزرگ
در صدف آن در خردست و سترگ
طبع ناف آهوست آن قوم را
از برون خون و درونشان مشكها
تو مگو كين مايه بيرون خون بود
چون رود در ناف مشكي چون شود
تو مگو كين مس برون بد محتقر
در دل اكسير چون گيرد گهر
اختيار و جبر در تو بد خيال
چون دريشان رفت شد نور جلال
نان چو در سفره‌ست باشد آن جماد
در تن مردم شود او روح شاد
در دل سفره نگردد مستحيل
مستحيلش جان كند از سلسبيل
قوت جانست اين اي راست‌خوان
تا چه باشد قوت آن جان جان
گوشت پارهٔ آدمي با عقل و جان
مي‌شكافد كوه را با بحر و كان
زور جان كوه كن شق حجر
زور جان جان در انشق القمر
گر گشايد دل سر انبان راز
جان به سوي عرش سازد ترك‌تاز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد