بخش ۷۳ - مژده بردن خرگوش سوي نخچيران كي شير در چاه فتاد

۳۴ بازديد


چونك خرگوش از رهايي شاد گشت
سوي نخچيران دوان شد تا به دشت
شير را چون ديد در چه كشته زار
چرخ مي‌زد شادمان تا مرغزار
دست مي‌زد چون رهيد از دست مرگ
سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ
شاخ و برگ از حبس خاك آزاد شد
سر برآورد و حريف باد شد
برگها چون شاخ را بكشافتند
تا به بالاي درخت اشتافتند
با زبان شطاه شكر خدا
مي‌سرايد هر بر و برگي جدا
كه بپرورد اصل ما را ذوالعطا
تا درخت استغلظ آمد و استوي
جانهاي بسته اندر آب و گل
چون رهند از آب و گلها شاددل
در هواي عشق حق رقصان شوند
همچو قرص بدر بي‌نقصان شوند
چشمان در رقص و جانها خود مپرس
وانك گرد جان از آنها خود مپرس
شير را خرگوش در زندان نشاند
ننگ شيري كو ز خرگوشي بماند
درچنان ننگي و آنگه اين عجب
فخر دين خواهد كه گويندش لقب
اي تو شيري در تك اين چاه فرد
نقش چون خرگوش خونت‌ريخت و خورد
نفس خرگوشت به صحرا در چرا
تو بقعر اين چه چون و چرا
سوي نخچيران دويد آن شيرگير
كابشروا يا قوم اذ جاء البشير
مژده مژده اي گروه عيش‌ساز
كان سگ دوزخ به دوزخ رفت باز
مژده مژده كان عدو جانها
كند قهر خالقش دندانها
آنك از پنجه بسي سرها بكوفت
همچو خس جاروب مرگش هم بروفت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد