كلاس انشاء

مشاور شركت بيمه پارسيان

كلاس انشاء

۳۹ بازديد

 

صبح يك روز نوبهاري بود

روزي از روزهاي اول سال

 

بچه ها در كلاس جنگل سبز

جمع بودند دور هم خوشحال

 

بچه ها گرم گفت و گو بودند

باز هم در كلاس غوغا بود

 

هر يكي برگ كوچكي در دست

باز انگار زنگ انشا بود

 

تا معلم ز گرد راه رسيد

گفت با چهره اي پر از خنده 

 

باز موضوع تازه اي داريم 

« آرزوي شما در آينده » 

 

شبنم از روي برگ گل برخاست

گفت: « مي خواهم آفتاب شوم 

 

ذره ذره به آسمان بروم

ابر باشم ، دوباره آب شوم »

 

دانه آرام بر زمين غلتيد

رفت و انشاي كوچكش را خواند

 

گفت : « باغي بزرگ خواهم شد

تا ابد سبزِ سبز خواهم ماند »

 

غنچه هم گفت : « گرچه دلتنگم

مثل لبخند باز خواهم شد

 

با نسيم بهار و بلبل باغ

گرم راز ونياز خواهم شد »

 

جوجه گنجشك گفت: « مي خواهم

فارغ از سنگِ بچه ها باشم

 

روي هر شاخه جيك جيك كنم

در دل آسمان رها باشم »

 

جوجه ي كوچك پرستو گفت :

« كاش با باد رهسپار شوم

 

تا افق هاي دور كوچ كنم

باز پيغمبر بهار شوم »

 

جوجه هاي كبوتران گفتند :

« كاش مي شد كنار هم باشيم

 

توي گل دسته هاي يك گنبد

روز و شب زاير حرم باشيم »

 

زنگ تفريح را كه زنجره زد

باز هم در كلاس غوغا شد

 

هر يك از بچه ها به سويي رفت

و معلم دوباره تنها شد

 

با خودش زير لب چنين مي گفت :

« آرزوهاي تان چه رنگين است!

 

كاش روزي به كام خود برسيد!

بچه ها آرزوي من اين است ! »


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد