به ناگزير
خاموش مي ماني
خستگي هايت را
با هيچ كس
در ميان نخواهي داشت
به ناگزير
از كنارت مي گريزي
دستانت
در پي چيزيست
كه خاموشي ات را
به زبان آورد
كه با خود نگفته باشي:
از دوست داشتن
تنهايي ملايم است
گنجشك هاي زخمه
فرا رسيده اند
به ناگهاني اندوه
سايه اي
سينه ام را
بر آتش نهاده است
چادري بگستران
در خلوت خانگي آقتاب
چادري بگستران
توت هاي آوازش رسيده است
اين شاخه
به نام آن كه جان را فكرت آموخت
چراغ دل به نور جان برافروخت
ز فضلش هر دو عالم گشت روشن
ز فيضش خاك آدم گشت گلشن
توانايي كه در يك طرفةالعين
ز كاف و نون پديد آورد كونين
چو قاف قدرتش دم بر قلم زد
هزاران نقش بر لوح عدم زد
از آن دم گشت پيدا هر دو عالم
وز آن دم شد هويدا جان آدم
در آدم شد پديد اين عقل و تمييز
كه تا دانست از آن اصل همه چيز
چو خود را ديد يك شخص معين
تفكر كرد تا خود چيستم من
ز جزوي سوي كلي يك سفر كرد
وز آنجا باز بر عالم گذر كرد
جهان را ديد امر اعتباري
چو واحد گشته در اعداد ساري
جهان خلق و امر از يك نفس شد
كه هم آن دم كه آمد باز پس شد
ولي آن جايگه آمد شدن نيست
شدن چون بنگري جز آمدن نيست
به اصل خويش راجع گشت اشيا
همه يك چيز شد پنهان و پيدا
تعالي الله قديمي كو به يك دم
كند آغاز و انجام دو عالم
جهان خلق و امر اينجا يكي شد
يكي بسيار و بسيار اندكي شد
همه از وهم توست اين صورت غير
كه نقطه دايره است از سرعت سير
يكي خط است از اول تا به آخر
بر او خلق جهان گشته مسافر
در اين ره انبيا چون ساربانند
دليل و رهنماي كاروانند
وز ايشان سيد ما گشته سالار
هم او اول هم او آخر در اين كار
احد در ميم احمد گشت ظاهر
در اين دور اول آمد عين آخر
ز احمد تا احد يك ميم فرق است
جهاني اندر آن يك ميم غرق است
بر او ختم آمده پايان اين راه
در او منزل شده «ادعوا الي الله»
مقام دلگشايش جمع جمع است
جمال جانفزايش شمع جمع است
شده او پيش و دلها جمله از پي
گرفته دست دلها دامن وي
در اين ره اوليا باز از پس و پيش
نشاني دادهاند از منزل خويش
به حد خويش چون گشتند واقف
سخن گفتند در معروف و عارف
يكي از بحر وحدت گفت انا الحق
يكي از قرب و بعد و سير زورق
يكي را علم ظاهر بود حاصل
نشاني داد از خشكي ساحل
يكي گوهر برآورد و هدف شد
يكي بگذاشت آن نزد صدف شد
يكي در جزو و كل گفت اين سخن باز
يكي كرد از قديم و محدث آغاز
يكي از زلف و خال و خط بيان كرد
شراب و شمع و شاهد را عيان كرد
يكي از هستي خود گفت و پندار
يكي مستغرق بت گشت و زنار
سخنها چون به وفق منزل افتاد
در افهام خلايق مشكل افتاد
كسي را كاندر اين معني است حيران
ضرورت ميشود دانستن آن
"براي جستجو در اشعار شيخ محمود شبستري كليك كنيد"

سعدالدّين محمودبن امينالدّين عبدالكريمبن يحيي شبستري (معروف به: شيخ محمود شبستري)
يكي از عارفان و شاعران سده هشتم هجريست. سال تولّد او را گوناگون و از جمله ۶۸۷ ه.ق. دانستهاند. محل تولّد اين عارف نامآور قصبه شبستر در نزديكي شهر تبريز است. او در سال ۷۲۰ ه.ق. در سن ۳۳ سالگي وفات يافته و در زادگاهش شبستر مدفوناست. در اوايل زندگيش ، تبريز بروز و غلبه قدرت مغولها را شاهد بود ، كه خود نوعي هرج و مرج فكري را سبب ميگرديد.
جهان
بربلنديهاي نام انسان
بيرقي ست
كه بادها را
مي جنباند.
تنهايي امّا
تنها نشانه ي اوست