دل ز آرزوي تو بيقرار است هنوز
جان در طلبت بر سر كار است هنوز
ديده به جمالت ارچه روشن شد، ليك
هم بر سر آن گريهٔ زار است هنوز
اندر همه عمر خود شبي وقت نماز
آمد بر من خيال معشوق فراز
برداشت ز رخ نقاب و مي گفت مرا:
باري، بنگر، كه از كه ميماني باز؟
اي دل، قلم نقش معما ميباش
فراش سراپردهٔ سودا ميباش
مانندهٔ پرگار به گرد سر خويش
ميگرد و به طبع پاي بر جا ميباش
اي دل، سر و كار با كريم است، مترس
لطفش چو خداييش قديم است، مترس
از كرده و ناكرده و نيك و بد ما
بي سود و زيان است، چه بيم است؟ مترس
در دل همه خار غم شكستيم دريغ!
وز دست غم عشق نرستيم دريغ!
عمري به اميد يار برديم بسر
با يار دمي خوش ننشستيم دريغ!
آمد به سر كوي تو مسكين درويش
با چشم پرآب و با دل پارهٔ ريش
بگذار كه در پاي تو اندازد سر
كو بيرخ خوب تو ندارد سر خويش
امشب چو جمال دادهاي خب ميباش
مه طلعت و گل رخ و شكرلب ميباش
اي شب، چو من از تو روز خود يافتهام
تا صبح قيامت بدمد شب ميباش
در كوي خرابات نه نو آمدهام
ياري دارم ز بهر او آمدهام
گر يار مرا كوزهكشي فرمايد
من هم به كشيدن سبو آمدهام
خاك سر كوي آن بت مشكين خال
ميبوسيدم شبي به اميد وصال
پنهان ز رقيب آمد و در گوشم گفت:
ميخور غم ما و خاك بر لب ميمال
حاشا! كه كند دل به دگر جا منزل
او را ز رخ كه گردد از عشق خجل
گرديده به كس در نگرد عيبي نيست
كو شاهد ديده است و او شاهد دل
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد