جانا، ز دل ار كباب خواهي، دارم
وز خون جگر شراب خواهي، دارم
با آنكه ندارم از جهان بر جگر آب
چندان كه ز ديده آب خواهي دارم
در سر هوس شراب و ساقي دارم
تا جام جهان نماي باقي دارم
گر بر در ميخانه روم، شايد، از انك
با دوست اميد هم وثاقي دارم
چون قصهٔ هجران و فراق آغازم
از آتش دل چو شمع خوش بگدازم
هر شام كه بگذشت مرا غمگين ديد
ميسوزم و در فراقشان ميسازم
يارب، به تو در گريختم بپذيرم
در سايهٔ لطف لايزالي گيرم
كس را گذر از جادهٔ تقدير تو نيست
تقدير تو كردهاي، تو كن تدبيرم
اندر غم تو نگار، همچون نارم
ميسوزم و ميسازم و دم برنارم
تا دست به گردن تو اندر نارم
آكنده به غم چو دانه اندر نارم
پيوسته صبور و رنجكش ميباشم
وندر پي عاشقان ترش ميباشم
دل در دو جهان هيچ نخواهم بستن
با آنكه مرا خوش است خوش ميباشم
بگذار، اگر چه رندم و اوباشم
تا خاك سر كوي تو بر سر پاشم
بگذار، كه بگذرم به كويت نفسي
در عمر مگر يك نفسي خوش باشم
آوازهٔ حسنت از جهان ميشنوم
شرح غمت از پير و جوان ميشنوم
آن بخت ندارم كه ببينم رويت
باري، نامت ز اين و آن ميشنوم
با نفس خسيس در نبردم، چه كنم؟
وز كردهٔ خويشتن به دردم، چه كنم؟
گيرم كه به فضل در گزاري گنهم
با آنكه تو ديدي كه چه كردم، چه كنم؟
وقت است كه بر لاله خروشي بزنيم
بر سبزه و گلخانه فروشي بزنيم
دفتر به خرابات فرستيم به مي
بر مدرسه بگذريم و دوشي بزنيم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد