گر من روزي ز خدمتت گشتم فرد
صد بار دلم از آن پشيماني خورد
جانا، به يكي گناه از بنده مگرد
من آدميم، گنه نخست آدم كرد
بازم غم عشق يار در كار آورد
غم در دل من، بين، كه چه گل بار آورد؟
هر سال بهار ما گل آوردي بار
امسال بجاي گل همه خار آورد
دل در غم تو بسي پريشاني كرد
حال دل من چنان كه ميداني كرد
دور از تو نماند در جگر آب مرا
از بسكه دو چشمم گهرافشاني كرد
مسكين دل من! كه بيسرانجام بماند
در بزم طرب بي مي و بيجام بماند
در آرزوي يار بسي سودا پخت
سوداش بپخت و آرزو خام بماند
آنجا كه تويي عقل كجا در تو رسد؟
خود زشت بود كه عقل ما در تو رسد
گويند: ثناي هر كسي برتر ازوست
تو برتر از آني كه ثنا در تو رسد
دل در طلبت هر دو جهان ميبازد
وز هر دو جهان سود و زيان ميبازد
مانندهٔ پروانه، كه بر شمع زند
بر عين تو جان خود چنان ميبازد
يك عالم از آب و گل بپرداختهاند
خود را به ميان ما در انداختهاند
خود گويند راز و خود ميشنوند
زين آب و گلي بهانه بر ساختهاند
از روز وجودم شفقي بيش نماند
وز گلشن جانم ورقي بيش نماند
از دفتر عمرم سبقي باقي نيست
درياب، كه از من رمقي بيش نماند
بي روي تو عاشقت رخ گل چه كند؟
بي بوي خوشت به بوي سنبل چه كند؟
آن كس كه ز جام عشق تو سرمست است
انصاف بده، به مستي مل چه كند؟
زان پيش كه اين چرخ معلا كردند
وز آب و گل اين نقش معما كردند
جامي ز مي عشق تو بر ما كردند
صبر و خرد ما همه يغما كردند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد