در سابقه چون قرار عالم دادند
مانا كه نه بر مراد آدم دادند
زان قاعده و قرار، كان دور افتاد
ني بيش به كس دهند و ني كم دادند
در كوي تو عاشقان درآيند و روند
خون جگر از ديده گشايند و روند
ما بر در تو چو خاك مانديم مقيم
ورنه دگران چو باد آيند و روند
قومي هستند، كز كله موزه كنند
قومي ديگر، كه روزه هر روزه كنند
قومي دگرند ازين عجبتر ما را
هر شب به فلك روند و دريوزه كنند
هر كتب خرد، كه هست، اگر برخوانند
در پردهٔ اسرار شدن نتوانند
صندوقچهٔ سر قدم بس عجب است
در بند و گشادش همه سرگردانند
دل جز به دو زلف مشكبارش ندهند
جان جز به دو لعل آبدارش ندهند
در بارگه وصل، جلالش ميگفت:
اين سر كه نه عاشق است بارش ندهند
ملك دو جهان را به طلبكار دهند
وين سود و زيان را به خريدار دهند
بويي كه صبا ز كوي جانان آورد
وقت سحر آن را به من زار دهند
اي جان من، از دل خبرت نيست، چه سود؟
در عالم جان رهگذرت نيست، چه سود؟
جز حرص و هوي، كه بر تو غالب شده است
انديشهٔ چيز دگرت نيست، چه سود؟
مازار كسي، كز تو گزيرش نبود
جز بندگي تو در ضميرش نبود
بخشاي بر آن كسي، كه هر شب تا روز
جز آب دو ديده دستگيرش نبود
در بند گرهگشاي ميبايد بود
ره گم شده، رهنماي ميبايد بود
يك سال و هزار سال ميبايد زيست
يك جاي و هزار جاي ميبايد بود
دل ديدن رويت به دعا ميخواهد
وصلت به تضرع از خدا ميخواهد
هستند شكرلبان درين ملك بسي
ليكن دل ديوانه تو را ميخواهد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد