عالم ز لباس شاديم عريان يافت
با ديدهٔ پر خون و دل بريان يافت
هر شام كه بگذشت مرا غمگين ديد
هر صبح كه خنديد مرا گريان يافت
دردا! كه دلم خبر ز دلدار نيافت
از گلبن وصل تو بجز خار نيافت
عمري به اميد حلقه زد بر در او
چون حلقه برون در، دگر بار نيافت
افسوس! كه ايام جواني بگذشت
سرمايهٔ عيش جاوداني بگذشت
تشنه به كنار جوي چندان خفتم
كز جوي من آب زندگاني بگذشت
در عشق توام واقعه بسيار افتاد
ليكن نه بدين سان كه ازين بار افتاد
عيسي چو رخت بديد دل شيدا شد
از خرقه و سجاده به زنار افتاد
زنجير سر زلف تو تاب از چه گرفت؟
و آن چشم خمارين تو خواب از چه گرفت؟
چون هيچ كسي برگ گلي بر تو نزد
سر تا قدمت بوي گلاب از چه گرفت؟
از بخت به فريادم و از چرخ به درد
وز گردش روزگار رخ چون گل زرد
اي دل، ز پي وصال چندين بمگرد
شادي نخوري وليك غم بايد خورد
غم گرد دل پر هنران ميگردد
شادي همه بر بيخبران ميگردد
زنهار! كه قطب فلك دايرهوار
در ديدهٔ صاحبنظران ميگردد
چون سايهٔ دوست بر زمين ميافتد
بر خاك رهم ز رشك كين ميافتد
اي ديده، تو كام خويش، باري، بستان
روزيت كه فرصتي چنين ميافتد
حسنت به ازل نظر چو در كارم كرد
بنمود جمال و عاشق زارم كرد
من خفته بدم به ناز در كتم عدم
حسن تو به دست خويش بيدارم كرد
نرگس، كه ز سيم بر سر افسر دارد
با ديدهٔ كور باد در سر دارد
در دست عصايي ز زمرد دارد
كوري به نشاط شب مكرر دارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد