حاشا! كه دل از خاك درت دور شود
يا جان ز سر كوي تو مهجور شود
اين ديدهٔ تاريك من آخر روزي
از خاك قدمهاي تو پر نور شود
عالم ز لباس شاديم عريان ديد
با ديدهٔ گريان و دل بريان ديد
هر شام، كه بگذشت مرا غمگين يافت
هر صبح، كه خنديد مرا گريان ديد
ياري كه نكو بخشد و بد بخشايد
گر ناز كند و گر نوازد شايد
روي تو نكوست، من بدانم خوشدل
كز روي نكو بجز نكويي نايد
اي از كرمت مصلح و مفسد به اميد
وز رحمت تو به بندگان داده نويد
شد موي سفيد و من رها كرده نيم
در نامهٔ خود بجاي يك موي سفيد
انديشهٔ عشقت دم سرد آرد بار
تخم هجرت ز ميوه درد آرد بار
از اشك، رخم ز خاك نمناكتر است
هر خار، كه رويد گل زرد آرد بار
افتاد مرا با سر زلفين تو كار
ديوانه شدم، به حال خويشم بگذار
دل در سر زلفين تو گم كردستم
جوياي دل خودم، مرا با تو چه كار؟
اين عمر، كه بردهاي تو بييار بسر
ناكرده دمي بر در دلدار گذر
جانا، بنشين و ماتم خود ميدار
كان رفت كه آيد ز تو كاري ديگر
اي در طلب تو عالمي در شر و شور
نزديك تو درويش و توانگر همه عور
اي با همه در حديث و گوش همه كر
وي با همه در حضور و چشم همه كور
در واقعهٔ مشكل ايام نگر
جامي است تو را عقل، در آن جام نگر
ترسم كه به بوي دانه در دام شوي
اي دوست، همه دانه مبين دام نگر
بيزار شد از من شكسته همه كس
من ماندهام اكنون و همان لطف تو بس
فرياد رسي ندارم، اي جان و جهان
در جمله جهان بجز تو، فريادم رس
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد