پاسخ دادن ويس رامين را

مشاور شركت بيمه پارسيان

پاسخ دادن ويس رامين را

۳۵ بازديد


سمن ويس گريان بر لب بام
لب بام از رخش گشته وشى فام
نشد سنگين دلش بر رام خشنود
كه نقش از سنگ خارا نستر زود
اگر چه دلش بر رامين همى سوخت
زرشك رگته كين دل همى توخت
چو برزد آتش مهر از دلش تاب
بيامد رشك و بر آتش فشاند آب
بدو گفت اى فريبنده سخن گوى
در افگندى به ميدان سخن گوى
به خواهش باد را نتوان گرفتن
فروغ خور به گل نتوان نهفتن
اگر رفتى ز مهر من به گوراب
بسان تشنه جويان در جهان آب
برفتى تا نبينى خشم و نازم
ببردى كبگ مهر از پيش بازم
گهى جستن ز رويم يادگارى
گهى جستى ز هجرم غمگسارى
نبودت چاره اى جز يار ديگر
گرفتى تا شدت اندوه كمتر
گرفتم كاين سراسر راست گفتى
نه خوش خوردى نه بى تيمار خفتى
چرا آن بيهده نامه نبشتى
چرا گفتى مرا در نامه زشتى
چرا بر دايه خشم آلود بودى
مرو را آن همه خوارى نمودى
كه فرمودت كه پيش دشمنانش
ز پيش خويش همچون سگ برانش
ترا پندى دگم گر گوش دارى
به دانش بشنوى گر هوش دارى
چو بنمايى ز دل پنداشتى را
بمانى جاى لختى آشتى را
به جنگ اندر خردمند نكو راى
بماند آشتى را لختكى جاى
ترا ديو آنچنان كين در دل افگند
كه تخم آشتى از دلت بر كند
تو نشنيدى كه دو ديو ژيانند
هميشه در تن مردم نهانند
يكى گوين بكن اين كار و منديش
كزو سودى بزرگ آيد ترا پيش
چو كرده بيايد آن دگر يار
بدو گويد چرا كردى چنين كار
ترا آن ديو پيشين كرد نادان
كنون ديو پسين كردت پشيمان
نبايست از بنه آزار جستن
كنون اين پوزش بسيار جستن
گنه نا كردن و بى باك بودن
بسى آسان از پوزش نمودن
ز خورد ناسزا پرهيز كردن
به از پس داروى بسيار خوردن
ترا گر اين خرد آن گاه بودى
زبانت لختكى كوتاه بودى
مرا نيز ار خرد بودى ز آغاز
نبودى گاه مهرم چون تو انباز
چنان چون تو پشيمان گشتى اكنون
پشيمان گشت جان من هميدون
همى گويم چرا روى تو ديدم
و گر ديدم چرا مهرت گزيدم
كنون تو همچو آبى من چو آتش
تو بس رامى و من بس تند و سر كش
نباشم زين سپس با تو هم آواز
نباشد آب و آتش را به هم ساز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد