پاسخ دادن رامين ويس را

مشاور شركت بيمه پارسيان

پاسخ دادن رامين ويس را

۳۶ بازديد


دگر باره جوابش داد رامين
بدو گفت اى بهار بربر و چين
جهان چون آسياى گرد گردست
كه دادارش چنين گردنده كردست
نماند حال او هرگز به يك سان
گهى آذار باشد گه زمستان
من و تو هر دو فرزند جهانيم
ابر يك حال بودن چون توانيم
تن ما نيز گردان چون جهانست
كه گاهى كودك و گاهى جوانست
گهى بيمار و گاهى تندرستست
چو گاهى زورمند و گاه سستست
گهى با رخت باشد گاه بى رخت
گهى پيروزبخت و گاه بدبخت
تن مردم صعيف و نا توانست
كه لختى گوشت و مشتى استخوانست
نه بر تابد ز گرما رنج گرما
نه بر تابد ز سرما رنج سرما
چو گرما باشدش سرما بخواهد
چو سرما باشدش گرما بخواهد
بجويد خورد كز خوردن ببالد
پس آنگه او هم از خوردن ببالد
اگر چه آز بر وى سخت چيرست
ز مستى چون نبيند زود سيرست
و گرچه او خوشى از كام يابد
چو بيند كام خودرا بر نتابد
ز سستى كامها بر وى و بالست
ازيرا در پى كامش ملالست
دلش چون بر مرادى چير گردد
همان گه زان مرادش سير گردد
دگر باره چو كامى در نيابد
از آز دل به كام دل شتابد
گهى در آز تيز و تند باشد
گهى در كام سير و كند باشد
چو كام آيد نماند هيچ تندى
چو آز آيد نماند هيچ كندى
نباشد هيچ كامى خوشتر از مهر
كه ورزى با رخى تابنده چون مهر
چنان در هر دلى خود كام گردد
كه دل بى دصبر و بى آرام گردد
به دست آز دل ديوانه گردد
ز خواب و خرمى بيگانه گردد
بسى سختى برد تا چيز گردد
چو كام دل بيابد سير گردد
نه بر تابد به وصلت ناز جانان
نه بر تابد به دورى درد هجران
گهى جويد ز هجرانش جدايى
گهى از خشم و ازارش رهايى
چو مردم هست زين سان سخت عاجز
ندارد صبر بر يك حال هرگز
نگارا من يكى از مردمانم
ز دست رستن چون توانم
هميشه گرد تو پرواز دارم
كجا بر سر لگام آز دارم
ترا جستم چو بر من چيره بود آز
همه زشتى مرا نيكو نمود آز
وزان پس چون توخشم و ناز كردى
ز بد مهرى درى نو باز كردى
برفتم تا نبينم خشم و نازت
ببردم كبگ مهر از پيش بازت
دلى كام با تو راندى كامگارى
هم از تو چون كشيدى خشم و خوارى
در آن شهرى كه بودم شاه و مهتر
هم اندر وى ببودم خوار و كهتر
گه رفتن چنان آمد گمانم
كه بى تو زيستن آسان توانم
ز بت رويان يكى ديگر بجويم
بدو بندم دلى كز تو بشويم
نسوزه عشق را جز عشق خرمن
چنان چون بشكند آهن به آهن
چو عشق نو كند ديدار در دل
كهى را كم شود بازار در دل
درم هر گه كه نو آيد به بازار
كهى را كم شود در شهر مقدار
مرا چون دوستان گفتند يك سر
نبرّد عشق را جز عشق ديگر
نداند عشق را جز عشق درمان
نشايد كرد سندان جز به سندان
به گفت دوستان رفتم به گوراب
بسار تشنه جويان در جهان آب
گهى جستم ز رويت يادگارى
گهى جستم ز هجرت غمگسارى
گل گلبوى را در راه ديدم
گمان بردم كه تابان ماه ديدم
نه بت ديدم بدان شكل و بدان روى
نه گل ديدم بدان رنگ و بدان بوى
دل اندر مهر آن بت روى بستم
همى گفتم ز مهر ويس رستم
هنى خواندم فسونى بر فسونى
همى شستم ز دل خونى به خونى
بسى كردم نهان و آشكارا
به نر مى با دل مسكين مدارا
نديدم در مدارا هيچ سودى
كه دل هر ساعتى زارى نمودى
چنان آتش ز مهر افتاد بر من
كه تن در سوز بود و دل به شيون
نه دل را بود در تن هيچ آرام
نه غم را بود نيز اندر دل انجام
ز بيرون گر به رامش مى نشستم
نهانى بر فراقت مى گرستم
ز بيچاره تنم مانده روانى
نه خوش خوردم نه خوش خفتم زمانى
چو بى تو رستخيز تن بديدم
بجز باز آمدن چاره نديدم
توى نيك و بد و درمان و دردم
توى شيرين و تلخ و گرم و سردم
توى كام و بلا و ناز و رنجم
غم و شادى و درويشى و گنجم
توى چشم و دل و جان و جهانم
توى خورشيد و ماه و آسمانم
توى دشمن مرا و هم توى دوست
نكوبختى كه هر چيز از تو نيكوست
بكن با من نگارا هر چه خواهى
كه تو بر من خداوندى و شاهى
به تو نالم كه در دل آذرى تو
هبه تو نالم كه بر دل داورى تو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد