آگاه شدن ويرو از آمدن موبد بهر جنگ

مشاور شركت بيمه پارسيان

آگاه شدن ويرو از آمدن موبد بهر جنگ

۳۳ بازديد


چو از شاه آگهى آمد به ويرو
كه هم زو كينه دارد هم ز شهرو
ز هر شهرى و از هر جايگاهى
همى آمد به درگاهش سپاهى
بدان زن خواستن مر چه مهتر
گزينان و مهان چند كضور
ز آذربايگان و رىّ و گيلان
ز خوزستان و اصطرخ و سپاهان
همه بودند مهمان نزد ويرو
زن و فرزندشان نزدك شهرو
در آن سورو عروسى پنج شش ماه
نشسته شادمان در كضور ماه
چو گشتند آگه از موبد منيكان
كه لشكر راند خواهد سوى ايشان
به نامه هر يكى لشكر بخواندند
بسى ديگر ز هر كضور براندند
سپه گرد آمد از هر جاى چندان
كه دشت و كوه تنگ آمد برايشان
تو گفتى بود بر دشت نهاوند
ز بس جنگ آوران كوه دماوند
همه آرسته جنگ آورى را
به جان بخريده كين و دوارى را
همه گردان و فرسوده دليران
به روز زهرهء فيلان و شيران
ز كوه ديلمان چندان پياده
كه گويى كوه سنگند ايستاده
صز دشت تازيان چندان سواران
كجا بودند پيش از قطر بارانص
پس آنگه سالخورده شير گيران
هنرمندان و رزم آراى پيران
پس و پيش سپه ديدار كرده
به هر جايى يكى سالار كرده
هميدون راست و چپ شاهانيان را
سپرده آه جنگيان را
وزان سو شاه موبد هم بدين سان
سپاه آراست همچون باغ نيسان
سپاهى را پس و پيش و چپ و راست
به گردان و هنرجويان بياراست
چو آمد با سپاه از مرو بيرون
زمين گفتى روان شد همچو جيهون
زبس آواز كوس و نالهء ناى
همى برخواست گويى گيتى از جاى
همى رفت از زمين آسمان گرد
تو گفتى خاك با مه راز مى كرد
و يا ديوان به گردون بر دويدند
كه گفتار سروشان مى شنيدند
به گرد اندر چنان بودند لشكر
كه در ميغ تنگ تابنده اختر
همى آمد يكى سيل از خراسان
كه مه بر آسمان زو بسد ترسان
نه سيل آب و باران هوا بود
كه سيل شير تند و اژدها بود
چنان آمد همى لشكر به انبوه
كه كُه را دشت كرد و دشت را كوه
همى مآمد چنين تا كضور ماه
هم آشفته سپه هم كينه ور شاه
دو لشكر يكدگر را شد برابر
چو درياى دمان از باد صرصر
ميان آن يكى پر تيغ برّان
كنار اين يكى پر شير غران


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد