خبردار شدن موبد از خواستن ويرو ويس را و رفتن به جنگ

۳۴ بازديد


چو داد آن آگاهى مر شاه را زرد
رخان از خشم شد مر شاه را زرد
رخى كز سرخيش گفتى نبيدست
بدان سان كه گفتى شنبليدست
زبس خوى كز سر و رويش همى تاخت
تنش گفتى ز تاب خشم بگداخت
زبس كينه همى لرزيد چون بيد
چو در آب رونده عكس خورشيد
بپرسيد از برادر كاين تو ديدى
به چشم خويش يا جايى شنيدى
مرا آن گوى كش تو ديده باشى
نه آن كز ديگرى بشنيده باشى
خبر هر گز نه مانند عيانست
يقين دل نه همتاى گمانست
بيفگن مرمرا ز دل گمانى
مرا آن گو كه تو ديدى عيانى
برادر گفت شاها من نه آنم
كه چيزى با تو گويم كش ندانم
به چشم خويش ديدم هر چه گفتم
شنيده نيز بسيارى نهفتم
ازين پيشم چو مادر بود شهرو
مرا همچون برادر بود ويرو
كنون هر گز نخواهن شان كه بينم
كه از بهر تو با ايشان به كينم
تن من جان شيرين را نخواهد
اگر در جان من مهرت بكاهد
اگر خواهى خورم صد باره سوگند
به يزدان و به جان تو خداوند
كه مهمانى به چشم خويش ديدم
وليكن زان نه خوردم نه چشيدم
كجا آن سورو آن آراسته بزم
گرانتر بود در چشمم من از رزم
هميدون آن سراى خسروى گاه
به چشم من چو زندان بود و چون چاه
ز بانگ مطربان گشتم بى آرام
نواشان بود در گوشم چو دشنام
من آن گفتم كه ديدم پس تو به دان
كه تو فرمان دهى من بنده فرمان
چو بشنيد اين سخن موبد دگر بار
فزون از غم دلش را بار بر بار
گهى چون مار سرخسته بپيچيد
گهى چون خم پرشيره بجوشيد
بزرگانى كه پيش شاه بودند
همه داندان به داندان بر بسودند
كه شهرو اين چرا يارست كردن
زن شاه را به ديگر كس سپردن
چه زهره بود و ويرو را كه مى خواست
زنى را كاو زن شاهنشه ماست
همى گفتند از اين پس كام بدخواه
برادر شاه ما از كضور ماه
كنون در خانهء ويروى و قران
ز چشم بد بر آيد كام دشمن
چنان گردد جهان بر چشم شهرو
كه دشمن تر كسى باشدى ويرو
نه تنها ويس بى ويرو بماند
و يا آن شهر بى شهرو بماند
كجا بسيار جفت و سهر نامى
شود بى جفت و بى شاه گرامى
دمان ابرى كه سيل مرگ آرد
به بود ماه تا ماهى ببارد
مندى زد قصا بر هر چه آنجاست
كه چيز آن فلان اكنون فلان راست
بر آن كضور بلا پرواز دارد
كجا لشكر كه وى را باز دارد
بسا خونا كه مى جوشد در اندام
بسا جانا كه مى لرزد بى آرام
چو شاهنشه زمانى بود پيچان
دل اندر آتش انديشه سوزان
دبيرش را همانگه پيش خود خواند
سخنهاى چو زهر از دل بر افشاند
فرستادش به هر راهى سوارى
به هر شهرى كه بودش شهريارى
ز شهرو با همه شاهان گله كرد
كه بى دين چون شد و زنهار چون خورد
يكايك را به نامه آگهى داد
كه خواهم شد به بود ماه آباد
از يشان خواند بهرى را به يارى
ز بهرى خواست مرد كارزارى
ز طبرستان و گرگان و كهستان
ز خوارزم و خراسان و دهستان
ز بوم سند و هند و تبت و چين
ز سغد و حدّ توران تا به ماچين
چنان شد در گهش ز انبوه لشكر
كه دشت مرو شد چون دشت محشر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد