بخش ۲۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۳

۳۵ بازديد


جهانجوي ده نامور برگزيد
ز مردان رومي چنانچون سزيد
كه بودند يكسر هم‌آواز اوي
نگه داشتندي همه راز اوي
چنين گفت كاكنون به راه اندرون
مخوانيد ما را جز از بيقطون
همي رفت پيش اندرون قيدروش
سكندر سپرده بدو چشم و گوش
چو آتش همي راند مهتر ستور
به كوهي رسيدند سنگش بلور
بدودر ز هرگونهٔي ميوه‌دار
فراوان گيا بود بر كوهسار
برفتند زانگونه پويان به راه
برآن بوم و بر كاندرو بود شاه
چو قيدافه آگه شد از قيدروش
ز بهر پسر پهن بگشاد گوش
پذيره شدش با سپاهي گران
همه نامداران و نيك اختران
پسر نيز چون مادرش را بديد
پياده شد و آفرين گستريد
بفرمود قيدافه تا برنشست
همي راند و دستش گرفته به دست
بدو قيدروش آنچ ديد و شنيد
همي گفت و رنگ رخش ناپديد
كه بر شهر فريان چه آمد ز رنج
نماند افسر و تخت و لشكر نه گنج
مرا اين كه آمد همي با عروس
رها كرد ز اسكندر فيلقوس
وگرنه بفرمود تا گردنم
زنند و به آتش بسوزد تنم
كنون هرچ بايد به خوبي بكن
برو هيچ مشكن بخواهش سخن
چو بشنيد قيدافه اين از پسر
دلش گشت زان درد زير و زبر
از ايوان فرستاده را پيش خواند
به تخت گرانمايگان برنشاند
فراوان بپرسيد و بنواختش
يكي مايه‌ور جايگه ساختش
فرستاد هرگونهٔي خوردني
ز پوشيدني هم ز گستردني
بشد آن شب و بامداد پگاه
به پرسش بيامد به درگاه شاه
پرستندگان پرده برداشتند
بر اسپش ز درگاه بگذاشتند
چو قيدافه را ديد بر تخت عاج
ز ياقوت و پيروزه بر سرش تاج
ز زربفت پوشيده چيني قباي
فراوان پرستنده گردش به پاي
رخ شاه تابان به كردار هور
نشستن گهش را ستونها بلور
زبر پوششي جزع بسته به زر
برو بافته دانه‌هاي گهر
پرستنده با طوق و با گوشوار
به پاي اندر آن گلشن زرنگار
سكندر بدان درشگفتي بماند
فراوان نهان نام يزدان بخواند
نشستن گهي ديد مهتر كه نيز
نيامد ورا روم و ايران به چيز
بر مهتر آمد زمين داد بوس
چنانچون بود مردم چاپلوس
ورا ديد قيدافه بنواختش
بپرسيد بسيار و بنشاختش
چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت
گه بار بيگانه اندر گذشت
بفرمود تا خوان بياراستند
پرستندهٔ رود و مي خواستند
نهادند يك خانه خوانهاي ساج
همه پيكرش زر و كوكبش عاج
خورشهاي بسيار آورده شد
مي آورد و چون خوردني خورده شد
طبقهاي زرين و سيمين نهاد
نخستين ز قيدافه كردند ياد
به مي خوردن اندر گرانمايه شاه
فزون كرد سوي سكندر نگاه
به گنجور گفت آن درخشان حرير
نوشته برو صورت دلپذير
به پيش من آور چنان هم كه هست
به تندي برو هيچ مبساي دست
بياورد گنجور و بنهاد پيش
چو ديدش نگه كرد ز اندازه بيش
بدانست قيدافه كو قيصرست
بران لشكر نامور مهترست
فرستادهٔي كرده از خويشتن
دلير آمدست اندرين انجمن
بدو گفت كاي مرد گسترده كام
بگو تا سكندر چه دادت پيام
چنين داد پاسخ كه شاه جهان
سخن گفت با من ميان مهان
كه قيدافهٔ پاكدل را بگوي
كه جز راستي در زمانه مجوي
نگر سر نپيچي ز فرمان من
نگه دار بيدار پيمان من
وگر هيچ تاب اندر آري به دل
بيارم يكي لشكري دل گسل
نشان هنرهاي تو يافتم
به جنگ آمدن تيز نشتافتم
خردمندي و شرم نزديك تست
جهان ايمن از راي باريك تست
كنون گر نتابي سر از باژ و ساو
بداني كه با ما نداري تو تاو
نبيني بجز خوبي و راستي
چو پيچي سر از كژي و كاستي
برآشفت قيدافه چون اين شنيد
بجز خامشي چارهٔ آن نديد
بدو گفت كاكنون ره خانه گير
بياساي با مردم دلپذير
چو فردا بيايي تو پاسخ دهم
به بر گشتنت راي فرخ نهم
سكندر بيامد سوي خان خويش
همه شب همي ساخت درمان خويش
چو بر زد سر از كوه روشن چراغ
چو ديبا فروزنده شد دشت و راغ
سكندر بيامد بران بارگاه
دو لب پر ز خنده دل از غم تباه
فرستاده را ديد سالار بار
بپرسيد و بردش بر شهريار
همه كاخ او پر ز بيگانه بود
نشستن بلورين يكي خانه بود
عقيق و زبرجد بروبر نگار
ميان اندرون گوهر شاهوار
زمينش همه صندل و چوب عود
ز جزع و ز پيروزه او را عمود
سكندر فروماند زان جايگاه
ازان فر و اورنگ و آن دستگاه
همي گفت كاينت سراي نشست
نبيند چنين جاي يزدان پرست
خرامان بيامد به نزديك شاه
نهادند زرين يكي زيرگاه
بدو گفت قيدافه اي بيطقون
چرا خيره ماندي به جزع اندرون
همانا كه چونين نباشد به روم
كه آسيمه گشتي بدين مايه بوم
سكندر بدو گفت كاي شهريار
تو اين خانه را خوارمايه مدار
ز ايوان شاهان سرش برترست
كه ايوان تو معدن گوهرست
بخنديد قيدافه از كار اوي
دلش گشت خرم به بازار اوي
ازان پس بدر كرد كسهاي خويش
فرستاده را تنگ بنشاند پيش
بدو گفت كاي زادهٔ فيلقوس
همت بزم و رزمست و هم نعم و بوس
سكندر ز گفتار او گشت زرد
روان پر ز درد و رخان لاژورد
بدو گفت كاي مهتر پرخرد
چنين گفتن از تو نه اندر خورد
منم بيطقون كدخداي جهان
چنين تخمهٔ فيلقوسم مخوان
سپاسم ز يزدان پروردگار
كه با من نبد مهتري نامدار
كه بردي به شاه جهان آگهي
تنم را ز جان زود كردي تهي
بدو گفت قيدافه كز داوري
لبت را بپرداز كاسكندري
اگر چهرهٔ خويش بيني به چشم
ز چاره بياساي و منماي خشم
بياورد و بنهاد پيشش حرير
نوشته برو صورت دلپذير
كه گر هيچ جنبش بدي در نگار
نبودي جز اسكندر شهريار
سكندر چو ديد آن بخاييد لب
برو تيره شد روز چون تيره شب
چنين گفت بي‌خنجري در نهان
مبادا كه باشد كس اندر جهان
بدو گفت قيدافه گر خنجرت
حمايل بدي پيش من بر برت
نه نيروت بودي نه شمشير تيز
نه جاي نبرد و نه راه گريز
سكندر بدو گفت هر كز مهان
به مردي بود خواستار جهان
نبايد كه پيچد ز راه گزند
كه بد دل به گيتي نگردد بلند
اگر با منستي سليحم كنون
همه خانه گشتي چو درياي خون
ترا كشتمي گر جگرگاه خويش
بدريدمي پيش بدخواه خويش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد