بخش ۲۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۷

۳۳ بازديد


همي چاره جست آن شب ديرياز
چو خورشيد بنمود چيني طراز
برافراخت از كوه زرين درفش
نگونسار شد پرنياني بنفش
سكندر بيامد به نزديك شاه
پرستنده برخاست از بارگاه
به رسمي كه بودش فرود آوريد
جهانجوي پيش سپهبد چميد
ز بيگانه ايوان بپرداختند
فرستاده را پيش او تاختند
چو قيدافه را ديد بر تخت گفت
كه با راي تو مشتري باد جفت
بدين مسيحا به فرمان راست
بد ارنده كو بر زبانم گواست
با براي و دين و صليب بزرگ
به جان و سر شهريار سترگ
به زنار و شماس و روح‌القدس
كزين پس مرا خاك در اندلس
نبيند نه لشكر فرستم به جنگ
نياميزم از هر دري نيز رنگ
نه با پاك فرزند تو بد كنم
نه فرمان دهم نيز و نه خود كنم
به جان ياد دارم وفاي ترا
نجويم به چيزي جفاي ترا
برادر بود نيك‌خواهت مرا
به جاي صليب است گاهت مرا
نگه كرد قيدافه سوگند اوي
يگانه دل و راست پيوند اوي
همه كاخ كرسي زرين نهاد
به پيش اندر آرايش چين نهاد
بزرگان و نيك‌اختران را بخواند
يكايك بر آن كرسي زر نشاند
ازان پس گرامي دو فرزند را
بياورد خويشان و پيوند را
چنين گفت كاندر سراي سپنج
سزد گر نباشيم چندين به رنج
نبايد كزين گردش روزگار
مرا بهره كين آيد و كارزار
سكندر نخواهد شد از گنج سير
وگر آسمان اندر آرد به زير
همي رنج ما جويد از بهر گنج
همه گنج گيتي نيرزد به رنج
برآنم كه با اونسازيم جنگ
نه بر پادشاهي كنم كار تنگ
يكي پاسخ پندمندش دهيم
سرش برفرازيم و پندش دهيم
اگر جنگ جويد پس از پند من
به بيند پس از پند من بند من
ازان سان شوم پيش او با سپاه
كه بخشايش آرد برو چرخ و ماه
ازين ازمايش ندارد زيان
بماند مگر دوستي در ميان
چه گوييد و اين را چه پاسخ دهيد
مرا اندرين راي فرخ نهيد
همه مهتران سر برافراختند
همي پاسخ پادشا ساختند
بگفتند كاي سرور داد و راد
ندارد كسي چون تو مهتر به ياد
نگويي مگر آنك بهتر بود
خنك شهركش چون تو مهتر بود
اگر دوست گردد ترا پادشا
چه خواهد جزين مردم پارسا
نه آسيب آيد بدين گنج تو
نيرزد همه گنجها رنج تو
چو اسكندري كو بيايد ز روم
به شمشير دريا كند روي بوم
همي از درت بازگردد به چيز
همه چيز دنيي نيرزد پشيز
جز از آشتي ما نبينيم روي
نه والا بود مردم كينه‌جوي
چو بشنيد گفتار آن بخردان
پسنديده و پاك‌دل موبدان
در گنج بگشاد و تاج پدر
بياورد با ياره و طوق زر
يكي تاج بد كاندران شهر و مرز
كسي گوهرش را ندانست ارز
فرستاده را گفت كين بي‌بهاست
هرانكس كه دارد جزو نارواست
به تاج مهان چون سزا ديدمش
ز فرزند پرمايه بگزيدمش
يكي تخت بودش به هفتاد لخت
ببستي گشايندهٔ نيك‌بخت
به پيكر يك اندر دگر بافته
به چاره سر شوشها تافته
سر پايها چون سر اژدها
ندانست كس گوهرش را بها
ازو چارصد گوهر شاهوار
همان سرخ ياقوت بد زين شمار
دو بودي به مثقال هر يك به سنگ
چو يك دانهٔ نار بودي به رنگ
زمرد برو چار صد پاره بود
به سبزي چو قوس قزح نابسود
گشاده شتر بار بودي چهل
زني بود چون موج دريا به دل
دگر چار صد تاي دندان پيل
چه دندان درازيش بد ميل ميل
پلنگي كه خواني همي بربري
ازان چار صد پوست بد بر سري
ز چرم گوزن ملمع هزار
همه رنگ و بيرنگ او پر نگار
دگر صد سگ و يوز نخچير گير
كه آهو ورا پيش ديدي ز تير
بياورد زان پس دوصد گاوميش
پرستندهٔ او همي راند پيش
ز ديباي خز چارصد تخته نيز
همان تختها كرده از چوب شيز
دگر چار صد تخته از عود تر
كه مهر اندرو گيرد و رنگ زر
صد اسپ گرانمايه آراسته
ز ميدان ببردند با خواسته
همان تيغ هندي و رومي هزار
بفرمود با جوشن كارزار
همان خود و مغفر هزار و دويست
به گنجور فرمود كاكنون مه‌ايست
همه پاك بر بيطقون برشمار
بگويش كه شبگير برساز كار
سپيده چو برزد ز بالا درفش
چو كافور شد روي چرخ بنفش
زمين تازه شد كوه چون سندروس
ز درگاه برخاست آواي كوس
سكندر به اسپ اندر آورد پاي
به دستوري بازگشتن به جاي
چو طينوش جنگي سپه برنشاند
از ايوان به درگاه قيدافه راند
به قيدافه گفتند پدرود باش
به جان تازهٔ چرخ را پود باش
برين گونه منزل به منزل سپاه
همي راند تا پيش آن رزمگاه
كه لشكرگه نامور شاه بود
سكندر كه با بخت همراه بود
سكندر بران بيشه بنهاد رخت
كه آب روان بود و جاي درخت
به طينوش گفت ايدر آرام گير
چو آسوده گردي مي و جام گير
شوم هرچ گفتم به جاي آورم
ز هر گونه پاكيزه راي آورم
سكندر بيامد به پرده سراي
سپاهش برفتند يك سر ز جاي
ز شادي خروشيدن آراستند
كلاه كياني بپيراستند
كه نوميد بد لشكر نامجوي
كه دانست كش باز بينند روي
سپه با زبانها پر از آفرين
يكايك نهادند سر بر زمين
ز لشكر گزين كرد پس شهريار
ازان نامداران رومي هزار
زره‌دار با گرزهٔ گاوروي
برفتند گردان پرخاشجوي
همه گرد بر گرد آن بيشه مرد
كشيدند صف با سليح نبرد
سكندر خروشيد كاي مرد تيز
همي جنگ راي آيدت گر گريز
بلرزيد طينوش بر جاي خويش
پشيمان شد از دانش و راي خويش
بدو گفت كاي شاه برترمنش
ستايش گزيني به از سرزنش
چنان هم كه با خويش من قيدروش
بزرگي كن و راستي را بكوش
نه اين بود پيمانت با مادرم
نگفتي كه از راستي نگذرم؟
سكندر بدو گفت كاي شهريار
چرا سست گشتي بدين مايه كار
ز من ايمني بيم در دل مدار
نيازارد از من كسي زان تبار
نگردم ز پيمان قيدافه من
نه نيكو بود شاه پيمان‌شكن
پياده شد از باره طينوش زود
زمين را ببوسيد و زراي نمود
جهاندار بگرفت دستش به دست
بدان گونه كو گفت پيمان ببست
بدو گفت منديش و رامش گزين
من از تو ندارم به دل هيچ كين
چو مادرت بر تخت زرين نشست
من اندر نهادم به دست تو دست
بگفتم كه من دست شاه زمين
به دست تو اندر نهم هم‌چنين
همان روز پيمان من شد تمام
نه خوب آيد از شاه گفتار خام
سكندر منم وان زمان من بدم
به خوبي بسي داستانها زدم
همان روز قيدافه آگاه بود
كه اندر كفت پنجهٔ شاه بود
پرستنده را گفت قيصر كه تخت
بياراي زير گلفشان درخت
بفرمود تا خوان بياراستند
نوازندهٔ رود و مي خواستند
بفرمود تا خلعت خسروي
ز رومي و چيني و از پهلوي
ببخشيد يارانش را سيم و زر
كرا در خور آمد كلاه و كمر
به طيوش فرمود كايدر مه‌ايست
كه اين بيشه دورست راه تو نيست
به قيدافه گوي اي هشيوار زن
جهاندار و بينادل و راي‌زن
بدارم وفاي تو تا زنده‌ام
روان را به مهر تو آگنده‌ام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد