بخش ۱۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۷

۳۲ بازديد


چو پاسخ به نزد سكندر رسيد
هم‌انگه ز لشكر سران برگزيد
كه باشند شايسته و پيش‌رو
به دانش كهن گشته و سال نو
سوي فور هندي سپاهي براند
كه روي زمين جز به دريا نماند
به هر سو همي رفت زان‌سان سپاه
تو گفتي جز آن بر زمين نيست راه
همه كوه و دريا و راه درشت
به دل آتش جنگ‌جويان بكشت
ز رفتن سپه سربسر گشت كند
ازان راه دشوار و پيكار تند
هم‌انگه چو آمد به منزل سپاه
گروهي برفتند نزديك شاه
كه اي قيصر روم و سالار چين
سپاه ترا برنتابد زمين
نجويد همي جنگ تو فور هند
نه فغفور چيني نه سالار سند
سپه را چرا كرد بايد تباه
بدين مرز بي‌ارز و زين‌گونه راه
ز لشكر نبينيم اسپي درست
كه شايد به تندي برو رزم جست
ازين جنگ گر بازگردد سپاه
سوار و پياده نيابند راه
چو پيروز بوديم تا اين زمان
به هرجاي بر لشگر بدگمان
كنون سربه‌سر كوه و دريا به پيش
به سيري نيامد كس از جان خويش
مگردان همه نام ما را به ننگ
نكردست كس جنگ با آب و سنگ
غمي شد سكندر ز گفتارشان
برآشفت و بشكست بازارشان
چنين گفت كز جنگ ايرانيان
ز رومي كسي را نيامد زيان
به دارا بر از بندگان بد رسيد
كسي از شما باد جسته نديد
برين راه من بي‌شما بگذرم
دل اژدها را به پي بسپرم
بيينيد ازان پس كه رنجور فور
نپردازد از بن به رزم و به سور
مرايار يزدان و ايران سپاه
نخواهم كه رومي بود نيك‌خواه
چو آشفته شد شاه زان گفت و گوي
سپه سوي پوزش نهادند روي
كه ما سربسر بندهٔ قيصريم
زمين جز به فرمان او نسپريم
بكوشيم و چون اسپ گردد تباه
پياده به جنگ اندر آيد سپاه
گر از خون ما خاك دريا كنند
نشيبي ز افگنده بالا كنند
نبيند كسي پشت ما روز جنگ
اگر چرخ بار آورد كوه سنگ
همه بندگانيم و فرمان تراست
چو آزار گيري ز ما جان تراست
چو بشنيد زيشان سكندر سخن
يكي رزم را ديگر افگند بن
گزين كرد ز ايرانيان سي هزار
كه بودند با آلت كارزار
برفتند كارآزموده سران
زره‌دار مردان جنگاوران
پس پشت ايشان ز رومي سوار
يكي قلب ديگر همان چل هزار
پس پشت ايشان سواران مصر
دليران و خنجرگزاران مصر
برفتند شمشيرزن چل هزار
هرانكس كه بود از در كارزار
ز خويشان دارا و ايرانيان
هرانكس كه بود از نژاد كيان
ز رومي و از مصري و بربري
سواران شايسته و لشكري
گزين كرد قيصر ده و دو هزار
همه رزمجوي و همه نامدار
بدان تا پس پشت او زين گروه
در و دشت گردد به كردار كوه
از اخترشناسان و از موبدان
جهانديده و نامور بخردان
همي برد با خويشتن شست مرد
پژوهندهٔ روزگار نبرد
چو آگاه شد فور كامد سپاه
گزين كرد جاي از در رزمگاه
به دشت اندرون لشكر انبوه گشت
زمين از پي پيل چون كوه گشت
سپاهي كشيدند بر چار ميل
پس پشت گردان و در پيش پيل
ز هندوستان نيز كارآگاهان
برفتند نزديك شاه جهان
بگفتند با او بسي رزم پيل
كه او اسپ را بفگند از دو ميل
سواري نيارد بر او شدن
نه چون شد بود راه بازآمدن
كه خرطوم او از هوا برترست
ز گردون مر او را زحل ياورست
به قرطاوس بر پيل بنگاشتند
به چشم جهانجوي بگذاشتند
بفرمود تا فيلسوفان روم
يكي پيل كردند پيشش ز موم
چنين گفت كاكنون به پاكيزه راي
كه آرد يكي چارهٔ اين به جاي
نشستند دانش پژوهان بهم
يكي چاره جستند بر بيش و كم
يكي انجمن كرد ز آهنگران
هرانكس كه استاد بود اندران
ز رومي و از مصري و پارسي
فزون بود مرد از چهل بار سي
يكي بارگي ساختند آهنين
سوارش ز آهن ز آهنش زين
به ميخ و به مس درزها دوختند
سوار و تن باره بفروختند
به گردون براندند بر پيش شاه
درونش پر از نفط كرده سياه
سكندر بديد آن پسند آمدش
خردمند را سودمند آمدش
بفرمود تا زان فزون از هزار
ز آهن بكردند اسپ و سوار
ازان ابرش و خنگ و بور و سياه
كه ديدست شاهي ز آهن سپاه
از آهن سپاهي به گردون براند
كه جز با سواران جنگي نماند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد