بخش ۱۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۸

۳۳ بازديد


چو اسكندر آمد به نزديك فور
بديد آن سپه اين سپه را ز دور
خروش آمد و گرد رزم او دو روي
برفتند گردان پرخاشجوي
به اسپ و به نفط آتش اندر زدند
همه لشكر فور برهم زدند
از آتش برافروخت نفط سياه
بجنبيد ازان كاهنين بد سپاه
چو پيلان بديدند ز آتش گريز
برفتند با لشكر از جاي تيز
ز لشكر برآمد سراسر خروش
به زخم آوريدند پيلان به جوش
چو خرطومهاشان بر آتش گرفت
بماندند زان پيلبانان شگفت
همه لشكر هند گشتند باز
همان ژنده پيلان گردن فراز
سكندر پس لشكر بدگمان
همي تاخت بر سان باددمان
چنين تا هوا نيلگون شد به رنگ
سپه را نماند آن زمان جاي جنگ
جهانجوي با روميان همگروه
فرود آمد اندر ميان دو كوه
طلايه فرستاد هر سو به راه
همي داشت لشكر ز دشمن نگاه
چو پيدا شد آن شوشهٔ تاج شيد
جهان شد بسان بلور سپيد
برآمد خروش از بر گاودم
دم ناي سرغين و رويينه خم
سپه با سپه جنگ برساختند
سنانها به ابر اندر افراختند
سكندر بيامد ميان دو صف
يكي تيغ رومي گرفته به كف
سواري فرستاد نزديك فور
كه او را بخواند بگويد ز دور
كه آمد سكندر به پيش سپاه
به ديدار جويد همي با تو راه
سخن گويد و گفت تو بشنود
اگر دادگويي بدان بگرود
چو بشنيد زو فور هندي برفت
به پيش سپاه آمد از قلب تفت
سكندر بدو گفت كاي نامدار
دو لشكر شكسته شد از كارزار
همي دام و دد مغز مردم خورد
همي نعل اسپ استخوان بسپرد
دو مرديم هر دو دلير و جوان
سخن گوي و با مغز دو پهلوان
دليران لشكر همه كشته‌اند
وگر زنده از رزم برگشته‌اند
چرا بهر لشكر همه كشتن است
وگر زنده از رزم برگشتن است
ميان را ببنديم و جنگ آوريم
چو بايد كه كشور به چنگ آوريم
ز ما هرك او گشت پيروز بخت
بدو ماند اين لشكر و تاج و تخت
ز رومي سخنها چو بشنيد فور
خريدار شد رزم او را به سور
تن خويش را ديد با زور شير
يكي باره چون اژدهاي دلير
سكندر سواري بسان قلم
سليحي سبك بادپايي دژم
بدوگفت كاينست آيين و راه
بگرديم يك با دگر بي‌سپاه
دو خنجر گرفتند هر دو به كف
بگشتند چندان ميان دو صف
سكندر چو ديد آن تن پيل مست
يكي كوه زير اژدهايي به دست
به آورد ازو ماند اندر شگفت
غمي شد دل از جان خود برگرفت
همي گشت با او به آوردگاه
خروشي برآمد ز پشت سپاه
دل فور پر درد شد زان خروش
بران سو كشيدش دل و چشم و گوش
سكندر چو باد اندر آمد ز گرد
بزد تيغ تيزي بران شير مرد
ببريد پي بر بر و گردنش
ز بالا به خاك اندر آمد تنش
سر لشكر روم شد به آسمان
برفتند گردان لشكر دمان
يكي كوس بودش ز چرم هژبر
كه آواز او برگذشتي ز ابر
برآمد دم بوق و آواس كوس
زمين آهنين شد هوا آبنوس
بران هم نشان هندوان رزمجوي
به تنگي به روي اندر آورده روي
خروش آمد از روم كاي دوستان
سر مايهٔ مرز هندوستان
سر فور هندي به خاك اندرست
تن پيلوارش به چاك اندرست
شما را كنون از پي كيست جنگ
چنين زخم شمشير و چندين درنگ
سكندر شما را چنان شد كه فور
ازو جست بايد همي رزم و سور
برفتند گردان هندوستان
به آواز گشتند همداستان
تن فور ديدند پر خون و خاك
بر و تنش كرده به شمشير چاك
خروشي برآمد ز لشكر به زار
فرو ريختند آلت كارزار
پر از درد نزديك قيصر شدند
پر از ناله و خاك بر سر شدند
سكندر سليح گوان بازداد
به خوبي ز هرگونه آواز داد
چنين گفت كز هند مردي به مرد
شما را به غم دل نبايد سپرد
نوزاش كنون من به افزون كنم
بكوشم كه غم نيز بيرون كنم
ببخشم شما را همه گنج اوي
حرامست بر لشكرم رنج اوي
همه هندوان را توانگر كنم
بكوشم كه با تخت و افسر كنم
وزان جايگه شد بر تخت فور
بران جشن ماتم برين جشن سور
چنين است رسم سراي سپنج
بخواهد كه ماني بدو در به رنج
بخور هرچ داري منه بازپس
تو رنجي چرا ماند بايد به كس
همي بود بر تخت قيصر دو ماه
ببخشيد گنجش همه بر سپاه
يكي با گهر بود نامش سورگ
ز هندوستان پهلواني سترگ
سر تخت شاهي بدو داد و گفت
كه دينار هرگز مكن در نهفت
ببخش و بخور هرچ آيد فراز
بدين تاج و تخت سپنجي مناز
كه گاهي سكندر بود گاه فور
گهي درد و خشمست و گه كام و سور
درم داد و دينار لشكرش را
بياراست گردان كشورش را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد