بخش ۲۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۹

۳۳ بازديد


سرانجام گشتاسپ بنمود پشت
بدانگه كه شد روزگارش درشت
پس اندر دو منزل همي تاختند
مر او را گرفتن همي ساختند
يكي كوه پيش آمدش پرگيا
بدو اندرون چشمه و آسيا
كه بر گرد آن كوه يك راه بود
وزان راه گشتاسپ آگاه بود
جهاندار گشتاسپ و يكسر سپاه
سوي كوه رفتند ز آوردگاه
چو ارجاسپ با لشكر آنجا رسيد
بگرديد و بر كوه راهي نديد
گرفتند گرداندرش چار سوي
چو بيچاره شد شاه آزاده‌خوي
ازان كوهسار آتش افروختند
بدان خاره بر خار مي‌سوختند
همي كشت هر مهتري بارگي
نهاند دلها به بيچارگي
چو لشكر چنان گردشان برگرفت
كي خوش منش دست بر سر گرفت
جهانديده جاماسپ را پيش خواند
ز اختر فراوان سخنها براند
بدو گفت كز گردش آسمان
بگوي آنچ داني و پنهان ممان
كه باشد بدين بد مرا دستگير
ببايدت گفتن همه ناگزير
چو بشنيد جاماسپ بر پاي خاست
بدو گفت كاي خسرو داد و راست
اگر شاه گفتار من بشنود
بدين گردش اختران بگرود
بگويم بدو هرچ دانم درست
ز من راستي جوي شاها نخست
بدو گفت شاه آنچ داني بگوي
كه هم راست گويي و هم راه‌جوي
بدو گفت جاماسپ كاي شهريار
سخن بشنو از من يكي هوشيار
تو داني كه فرزندت اسفنديار
همي بند سايد به بد روزگار
اگر شاه بگشايد او را ز بند
نماند برين كوهسار بلند
بدو گفت گشتاسپ كاي راست‌گوي
بجز راستي نيست ايچ آرزوي
به جاماسپ گفت اي خردمند مرد
مرا بود ازان كار دل پر ز درد
كه اورا ببستم بران بزمگاه
به گفتار بدخواه و او بيگناه
همانگاه من زان پشيمان شدم
دلم خسته بد سوي درمان شدم
گر او را ببينم برين رزمگاه
بدو بخشم اين تاج و تخت و كلاه
كه يارد شدن پيش آن ارجمند
رهاند مران بيگنه را ز بند
بدو گفت جاماسپ كاي شهريار
منم رفتني كاين سخن نيست خوار
به جاماسپ شاه جهاندار گفت
كه با تو هميشه خرد باد جفت
برو وز منش ده فراوان درود
شب تيره ناگاه بگذر ز رود
بگويش كه آنكس كه بيداد كرد
بشد زين جهان با دلي پر ز درد
اگر من برفتم بگفت كسي
كه بهره نبودش ز دانش بسي
چو بيداد كردم بسيچم همي
وزان كردهٔ خويش پيچم همي
كنون گر بيايي دل از كينه پاك
سر دشمنان اندر آري به خاك
وگرنه شد اين پادشاهي و تخت
ز بن بركنند اين كياني درخت
چو آيي سپارم ترا تاج و گنج
ز چيزي كه من گرد كردم به رنج
بدين گفته يزدان گواي منست
چو جاماسپ كو رهنماي منست
بپوشيد جاماسپ توزي قباي
فرود آمد از كوه بي‌رهنماي
به سر بر نهاده كلاه دو پر
برآيين تركان ببسته كمر
يكي اسپ تركي بياورد پيش
ابر اسپ آلت ز اندازه بيش
نشست از بر باره و آمد به زير
كه بد مرد شايسته بر سان شير
هرانكس كه او را بديدي به راه
بپرسيدي او را ز توران سپاه
به آواز تركي سخن راندي
بگفتي بدان كس كه او خواندي
ندانستي او را كسي حال و كار
بگفتي به تركي سخن هوشيار
همي راند باره به كردار باد
چنين تا بيامد بر شاه زاد
خرد يافته چون بيامد به دشت
شب تيره از لشكر اندر گذشت
چو آمد به نزد دژ گنبدان
رهانيد خود را ز دست بدان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد