بخش ۲۶ - سخن فردوسي

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۶ - سخن فردوسي

۳۵ بازديد


چو اين نامه‌ا فتاد در دست من
به ماه گراينده شد شست من
نگه كردم اين نظم سست آمدم
بسي بيت ناتندرست آمدم
من اين زان بگفتم كه تا شهريار
بداند سخن گفتن نابكار
دو گوهر بد اين با دو گوهر فروش
كنون شاه دارد به گفتار گوش
سخن چون بدين گونه بايدت گفت
مگو و مكن طبع با رنج جفت
چو بند روان بيني و رنج تن
به كاني كه گوهر نيابي مكن
چو طبعي نباشد چو آب روان
مبر سوي اين نامهٔ خسروان
دهن گر بماند ز خوردن تهي
ازان به كه ناساز خواني نهي
يكي نامه بود از گه باستان
سخنهاي آن برمنش راستان
چو جامي گهر بود و منثور بود
طبايع ز پيوند او دور بود
گذشته برو ساليان شش هزار
گر ايدونك پرسش نمايد شمار
نبردي به پيوند او كس گمان
پر انديشه گشت اين دل شادمان
گرفتم به گوينده بر آفرين
كه پيوند را راه داد اندرين
اگرچه نپيوست جز اندكي
ز رزم و ز بزم از هزاران يكي
همو بود گوينده را راه بر
كه بنشاند شاهي ابر گاه‌بر
همي يافت از مهتران ارج و گنج
ز خوي بد خويش بودي به رنج
ستايندهٔ شهرياران بدي
به كاخ افسر نامداران بدي
به شهر اندرون گشته گشتي سخن
ازو نو شدي روزگار كهن
من اين نامه فرخ گرفتم به فال
بسي رنج بردم به بسيار سال
نديدم سرافراز بخشندهٔي
به گاه كيان‌بر درخشندهٔي
مرا اين سخن بر دل آسان نبود
بجز خامشي هيچ درمان نبود
نشستنگه مردم نيك‌بخت
يكي باغ ديدم سراسر درخت
به جايي نبد هيچ پيدا درش
بجز نام شاهي نبد افسرش
كه گر در خور باغ بايستمي
اگر نيك بودي بشايستمي
سخن را چو بگذاشتم سال بيست
بدان تا سزاوار اين رنج كيست
ابوالقاسم آن شهريار جهان
كزو تازه شد تاج شاهنشاهان
جهاندار محمود با فر و جود
كه او را كند ماه و كيوان سجود
سر نامه را نام او تاج گشت
به فرش دل تيره چون عاج گشت
به بخش و به داد و به راي و هنر
نبد تاج را زو سزاوارتر
بيامد نشست از بر تخت داد
جهاندار چون او ندارد به ياد
ز شاهان پيشي همي بگذرد
نفس داستان را همي نشمرد
چه دينار بر چشم او بر چه خاك
به رزم و به بزم اندرش نيست باك
گه بزم زر و گه رزم تيغ
ز خواهنده هرگز ندارد دريغ


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد