بخش ۲۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۵

۳۴ بازديد


برآمد بسي روزگاري بدوي
كه خسرو سوي سيستان كرد روي
كه آنجا كند زنده و استا روا
كند موبدان را بدانجا گوا
جو آنجا رسيد آن گرانمايه شاه
پذيره شدش پهلوان سپاه
شه نيمروز آنك رستمش نام
سوار جهانديده همتاي سام
ابا پير دستان كه بودش پدر
ابا مهتران و گزينان در
به شادي پذيره شدندش به راه
ازو شادمان گشت فرخنده شاه
به زاولش بردند مهمان خويش
همه بنده‌وار ايستادند پيش
وزو زند و كشتي بياموختند
ببستند و آذر برافروختند
برآمد برين ميهماني دو سال
همي خورد گشتاسپ با پور زال
به هرجا كجا شهرياران بدند
ازان كار گشتاسپ آگه شدند
كه او مر سو پهلوان را ببست
تن پيل وارش به آهن بخست
به زاولستان شد به پيغمبري
كه نفرين كند بر بت آزري
بگشتند يكسر ز فرمان شاه
بهم برشكستند پيمان شاه
چو آگاهي آمد به بهمن كه شاه
ببستست آن شير را بي‌گناه
نبرده گزينان اسفنديار
ازانجا برفتند تيماردار
همي داشتند از سپه دست باز
پس اندر گرفتند راه دراز
به پيش گو اسفنديار آمدند
كيان‌زادگان شيروار آمدند
پدر را به رامش همي داشتند
به زندانش تنها بنگذاشتند
پس آگاهي آمد به سالار چين
كه شاه از گمان اندرآمد به كين
برآشفت خسرو به اسفنديار
به زندان و بندش فرستاد خوار
خود از بلخ زي زابلستان كشيد
بيابان گذاريد و سيحون بديد
به زاول نشستست مهمان زال
برين روزگاران برآمد دو سال
به بلخ اندرونست لهراسپ شاه
نماندست از ايرانيان و سپاه
مگر هفتصد مرد آتش پرست
هه پيش آذر برآورده دست
جز ايشان به بلخ اندرون نيست كس
از آهنگ‌داران همينند بس
مگر پاسبانان كاخ هماي
هلا زود برخيز و چندين مپاي
مهان را همه خواند شاه چگل
ابر جنگ لهراسپشان داد دل
بدانيد گفتا كه گشتاسپ شاه
سوي نيمروز او سپردست راه
به زاول نشستست با لشكرش
سواري نه اندر همه كشورش
كنونست هنگام كين خواستن
ببايد بسيچيد و آراستن
پسرش آن گرانمايه اسفنديار
به بند گران‌اندرست استوار
كدامست مردي پژوهنده راز
كه پيمايد اين ژرف راه دراز
نراند به راه ايچ و بي‌ره رود
ز ايران هراسان و آگه رود
يكي جادوي بود نامش ستوه
گذارنده راه و نهفته پژوه
منم گفت آهسته و نامجوي
چه بايد ترا هرچ بايد بگوي
شه چينش گفتا به ايران خرام
نگهبان آتش ببين تا كدام
پژوهندهٔ راز پيمود راه
به بلخ گزين شد كه بد گاه شاه
نديد اندرون شاه گشتاسپ را
پرستندهٔي ديد و لهراسپ را
بشد همچنان پيش خاقان بگفت
به رخ پيش او بر زمين را برفت
چو ارجاسپ آگاه شد شاد گشت
از اندوه ديرينه آزاد گشت
سر آن را همه خواند و گفتا رويد
سپاه پراگنده گرد آوريد
برفتند گردان لشكر همه
به كوه و بيابان و جاي رمه
بدو باز خواندند لشكرش را
گزيده سواران كشورش را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد