بخش ۱۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۷

۳۵ بازديد


چو خورشيد تابان برآورد پر
سيه زاغ پران فرو برد سر
تهمتن بپوشيد ببر بيان
نشست از بر ژنده پيل ژيان
كمندي به فتراك بر بست شست
يكي تيغ هندي گرفته بدست
بيامد بران دشت آوردگاه
نهاده به سر بر ز آهن كلاه
همه تلخي از بهر بيشي بود
مبادا كه با آز خويشي بود
وزان روي سهراب با انجمن
همي مي گساريد با رود زن
به هومان چنين گفت كاين شير مرد
كه با من همي گردد اندر نبرد
ز بالاي من نيست بالاش كم
برزم اندرون دل ندارد دژم
بر و كتف و يالش همانند من
تو گويي كه داننده بر زد رسن
نشانهاي مادر بيابم همي
بدان نيز لختي بتابم همي
گماني برم من كه او رستمست
كه چون او بگيتي نبرده كمست
نبايد كه من با پدر جنگ جوي
شوم خيره روي اندر آرم بروي
بدو گفت هومان كه در كارزار
رسيدست رستم به من اند بار
شنيدم كه در جنگ مازندران
چه كرد آن دلاور به گرز گران
بدين رخش ماند همي رخش اوي
وليكن ندارد پي و پخش اوي
به شبگير چون بردميد آفتاب
سر جنگ جويان برآمد ز خواب
بپوشيد سهراب خفتان رزم
سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم
بيامد خروشان بران دشت جنگ
به چنگ اندرون گرزهٔ گاورنگ
ز رستم بپرسيد خندان دو لب
تو گفتي كه با او به هم بود شب
كه شب چون بدت روز چون خاستي
ز پيگار بر دل چه آراستي
ز كف بفگن اين گرز و شمشير كين
بزن جنگ و بيداد را بر زمين
نشنيم هر دو پياده به هم
به مي تازه داريم روي دژم
به پيش جهاندار پيمان كنيم
دل از جنگ جستن پشيمان كنيم
همان تا كسي ديگر آيد به رزم
تو با من بساز و بياراي بزم
دل من همي با تو مهر آورد
همي آب شرمم به چهر آورد
همانا كه داري ز گردان نژاد
كني پيش من گوهر خويش ياد
بدو گفت رستم كه‌اي نامجوي
نبوديم هرگز بدين گفت‌وگوي
ز كشتي گرفتن سخن بود دوش
نگيرم فريب تو زين در مكوش
نه من كودكم گر تو هستي جوان
به كشتي كمر بسته‌ام بر ميان
بكوشيم و فرجام كار آن بود
كه فرمان و راي جهانبان بود
بسي گشته‌ام در فراز و نشيب
نيم مرد گفتار و بند و فريب
بدو گفت سهراب كز مرد پير
نباشد سخن زين نشان دلپذير
مرا آرزو بد كه در بسترست
برآيد به هنگام هوش از برت
كسي كز تو ماند ستودان كند
بپرد روان تن به زندان كند
اگر هوش تو زير دست منست
به فرمان يزدان بساييم دست
از اسپان جنگي فرود آمدند
هشيوار با گبر و خود آمدند
ببستند بر سنگ اسپ نبرد
برفتند هر دو روان پر ز گرد
بكشتي گرفتن برآويختند
ز تن خون و خوي را فرو ريختند
بزد دست سهراب چون پيل مست
برآوردش از جاي و بنهاد پست
به كردار شيري كه بر گور نر
زند چنگ و گور اندر آيد به سر
نشست از بر سينهٔ پيلتن
پر از خاك چنگال و روي و دهن
يكي خنجري آبگون بركشيد
همي خواست از تن سرش را بريد
به سهراب گفت اي يل شيرگير
كمندافگن و گرد و شمشيرگير
دگرگونه‌تر باشد آيين ما
جزين باشد آرايش دين ما
كسي كاو بكشتي نبرد آورد
سر مهتري زير گرد آورد
نخستين كه پشتش نهد بر زمين
نبرد سرش گرچه باشد به كين
گرش بار ديگر به زير آورد
ز افگندنش نام شير آورد
بدان چاره از چنگ آن اژدها
همي خواست كايد ز كشتن رها
دلير جوان سر به گفتار پير
بداد و ببود اين سخن دلپذير
يكي از دلي و دوم از زمان
سوم از جوانمرديش بي‌گمان
رها كرد زو دست و آمد به دشت
چو شيري كه بر پيش آهو گذشت
همي كرد نخچير و يادش نبود
ازان كس كه با او نبرد آزمود
همي دير شد تا كه هومان چو گرد
بيامد بپرسيدش از هم نبرد
به هومان بگفت آن كجا رفته بود
سخن هرچه رستم بدو گفته بود
بدو گفت هومان گرد اي جوان
به سيري رسيدي همانا ز جان
دريغ اين بر و بازو و يال تو
ميان يلي چنگ و گوپال تو
هژبري كه آورده بودي بدام
رها كردي از دام و شد كار خام
نگه كن كزين بيهده كاركرد
چه آرد به پيشت به ديگر نبرد
بگفت و دل از جان او برگرفت
پرانده همي ماند ازو در شگفت
به لشكرگه خويش بنهاد روي
به خشم و دل از غم پر از كار اوي
يكي داستان زد برين شهريار
كه دشمن مدار ارچه خردست خوار
چو رستم ز دست وي آزاد شد
بسان يكي تيغ پولاد شد
خرامان بشد سوي آب روان
چنان چون شده باز يابد روان
بخورد آب و روي و سر و تن بشست
به پيش جهان آفرين شد نخست
همي خواست پيروزي و دستگاه
نبود آگه از بخشش هور و ماه
كه چون رفت خواهد سپهر از برش
بخواهد ربودن كلاه از سرش
وزان آبخور شد به جاي نبرد
پرانديشه بودش دل و روي زرد
همي تاخت سهراب چون پيل مست
كمندي به بازو كماني به دست
گرازان و بر گور نعره‌زنان
سمندش جهان و جهان راكنان
همي ماند رستم ازو در شگفت
ز پيگارش اندازه‌ها برگرفت
چو سهراب شيراوژن او را بديد
ز باد جواني دلش بردميد
چنين گفت كاي رسته از چنگ شير
جدا مانده از زخم شير دلير


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد