بخش ۱۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۳

۳۲ بازديد


چو افگند خور سوي بالا كمند
زبانه برآمد ز چرخ بلند
بپوشيد سهراب خفتان جنگ
نشست از بر چرمهٔ سنگ رنگ
يكي تيغ هندي به چنگ اندرش
يكي مغفر خسروي بر سرش
كمندي به فتراك بر شست خم
خم اندر خم و روي كرده دژم
بيامد يكي برز بالا گزيد
به جايي كه ايرانيان را بديد
بفرمود تا رفت پيشش هجير
بدو گفت كژي نيايد ز تير
نشانه نبايد كه خم آورد
چو پيچان شود زخم كم آورد
به هر كار در پيشه كن راستي
چو خواهي كه نگزايدت كاستي
سخن هرچه پرسم همه راست گوي
متاب از ره راستي هيچ روي
چو خواهي كه يابي رهايي ز من
سرافراز باشي به هر انجمن
از ايران هر آنچت بپرسم بگوي
متاب از ره راستي هيچ روي
سپارم به تو گنج آراسته
بيابي بسي خلعت و خواسته
ور ايدون كه كژي بود راي تو
همان بند و زندان بود جاي تو
هجيرش چنين داد پاسخ كه شاه
سخن هرچه پرسد ز ايران سپاه
بگويم همه آنچ دانم بدوي
به كژي چرا بايدم گفت‌وگوي
بدو گفت كز تو بپرسم همه
ز گردنكشان و ز شاه و رمه
همه نامداران آن مرز را
چو طوس و چو كاووس و گودرز را
ز بهرام و از رستم نامدار
ز هر كت بپرسم به من برشمار
بگو كان سراپردهٔ هفت رنگ
بدو اندرون خيمه‌هاي پلنگ
به پيش اندرون بسته صد ژنده‌پيل
يكي مهد پيروزه برسان نيل
يكي برز خورشيد پيكر درفش
سرش ماه زرين غلافش بنفش
به قلب سپاه اندرون جاي كيست
ز گردان ايران ورا نام چيست
بدو گفت كان شاه ايران بود
بدرگاه او پيل و شيران بود
وزان پس بدو گفت بر ميمنه
سواران بسيار و پيل و بنه
سراپرده‌اي بر كشيده سياه
زده گردش اندر ز هر سو سپاه
به گرد اندرش خيمه ز اندازه بيش
پس پشت پيلان و بالاش پيش
زده پيش او پيل پيكر درفش
به در بر سواران زرينه كفش
چنين گفت كان طوس نوذر بود
درفشش كجاپيل‌پيكر بود
دگر گفت كان سرخ پرده‌سراي
سواران بسي گردش اندر به پاي
يكي شير پيكر درفشي به زر
درفشان يكي در ميانش گهر
چنين گفت كان فر آزادگان
جهانگير گودرز كشوادگان
بپرسيد كان سبز پرده‌سراي
يكي لشكري گشن پيشش به پاي
يكي تخت پرمايه اندر ميان
زده پيش او اختر كاويان
برو بر نشسته يكي پهلوان
ابا فر و با سفت و يال گوان
ز هر كس كه بر پاي پيشش براست
نشسته به يك رش سرش برتر است
يكي باره پيشش به بالاي اوي
كمندي فرو هشته تا پاي اوي
برو هر زمان برخروشد همي
تو گويي كه در زين بجوشد همي
بسي پيل برگستوان‌دار پيش
همي جوشد آن مرد بر جاي خويش
نه مردست از ايران به بالاي اوي
نه بينم همي اسپ همتاي اوي
درفشي بديد اژدها پيكرست
بران نيزه بر شير زرين سرست
چنين گفت كز چين يكي نامدار
بنوي بيامد بر شهريار
بپرسيد نامش ز فرخ هجير
بدو گفت نامش ندارم بوير
بدين دژ بدم من بدان روزگار
كجا او بيامد بر شهريار
غمي گشت سهراب را دل ازان
كه جايي ز رستم نيامد نشان
نشان داده بود از پدر مادرش
همي ديد و ديده نبد باورش
همي نام جست از زبان هجير
مگر كان سخنها شود دلپذير
نبشته به سر بر دگرگونه بود
ز فرمان نكاهد نخواهد فزود
ازان پس بپرسيد زان مهتران
كشيده سراپرده بد بركران
سواران بسيار و پيلان به پاي
برآيد همي نالهٔ كرناي
يكي گرگ پيكر درفش از برش
برآورده از پرده زرين سرش
بدو گفت كان پور گودرز گيو
كه خوانند گردان وراگيو نيو
ز گودرزيان مهتر و بهترست
به ايرانيان بر دو بهره سرست
بدو گفت زان سوي تابنده شيد
برآيد يكي پرده بينم سپيد
ز ديباي رومي به پيشش سوار
رده بركشيده فزون از هزار
پياده سپردار و نيزه‌وران
شده انجمن لشكري بي‌كران
نشسته سپهدار بر تخت عاج
نهاده بران عاج كرسي ساج
ز هودج فرو هشته ديبا جليل
غلام ايستاده رده خيل خيل
بر خيمه نزديك پرده‌سراي
به دهليز چندي پياده به پاي
بدو گفت كاو را فريبرز خوان
كه فرزند شاهست و تاج گوان
بپرسيد كان سرخ پرده‌سراي
به دهليز چندي پياده به پاي
به گرد اندرش سرخ و زرد و بنفش
ز هرگونه‌اي بركشيده درفش
درفشي پس پشت پيكرگراز
سرش ماه زرين و بالا دراز
چنين گفت كاو را گرازست نام
كه در چنگ شيران ندارد لگام
هشيوار و ز تخمهٔ گيوگان
كه بر دردر و سختي نگردد ژگان
نشان پدر جست و با او نگفت
همي داشت آن راستي در نهفت
تو گيتي چه سازي كه خود ساخت‌ست
جهاندار ازين كار پرداخت‌ست
زمانه نبشته دگرگونه داشت
چنان كاو گذارد ببايد گذاشت
دگر باره پرسيد ازان سرفراز
ازان كش به ديدار او بد نياز
ازان پردهٔ سبز و مرد بلند
وزان اسپ و آن تاب داده كمند
ازان پس هجير سپهبدش گفت
كه از تو سخن را چه بايد نهفت
گر از نام چيني بمانم همي
ازان است كاو را ندانم همي
بدو گفت سهراب كاين نيست داد
ز رستم نكردي سخن هيچ ياد
كسي كاو بود پهلوان جهان
ميان سپه در نماند نهان
تو گفتي كه بر لشكر او مهترست
نگهبان هر مرز و هر كشورست
چنين داد پاسخ مر او را هجير
كه شايد بدن كان گو شيرگير
كنون رفته باشد به زابلستان
كه هنگام بزمست در گلستان
بدو گفت سهراب كاين خود مگوي
كه دارد سپهبد سوي جنگ روي
به رامش نشيند جهان پهلوان
برو بر بخندند پير و جوان
مرا با تو امروز پيمان يكيست
بگوييم و گفتار ما اندكيست
اگر پهلوان را نمايي به من
سرافراز باشي به هر انجمن
ترا بي‌نيازي دهم در جهان
گشاده كنم گنجهاي نهان
ور ايدون كه اين راز داري ز من
گشاده بپوشي به من بر سخن
سرت را نخواهد همي تن به جاي
نگر تا كدامين به آيدت راي
نبيني كه موبد به خسرو چه گفت
بدانگه كه بگشاد راز از نهفت
سخن گفت ناگفته چون گوهرست
كجا نابسوده به سنگ اندرست
چو از بند و پيوند يابد رها
درخشنده مهري بود بي‌بها
چنين داد پاسخ هجيرش كه شاه
چو سير آيد از مهر وز تاج و گاه
نبرد كسي جويداندر جهان
كه او ژنده پيل اندر آرد ز جان
كسي را كه رستم بود هم نبرد
سرش ز آسمان اندر آيد به گرد
تنش زور دارد به صد زورمند
سرش برترست از درخت بلند
چنو خشم گيرد به روز نبرد
چه هم رزم او ژنده پيل و چه مرد
هم‌آورد او بر زمين پيل نيست
چو گرد پي رخش او نيل نيست
بدو گفت سهراب از آزادگان
سيه بخت گودرز كشوادگان
چرا چون ترا خواند بايد پسر
بدين زور و اين دانش و اين هنر
تو مردان جنگي كجا ديده‌اي
كه بانگ پي اسپ نشنيده‌اي
كه چندين ز رستم سخن بايدت
زبان بر ستودنش بگشايدت
از آتش ترا بيم چندان بود
كه دريا به آرام خندان بود
چو درياي سبز اندر آيد ز جاي
ندارد دم آتش تيزپاي
سر تيرگي اندر آيد به خواب
چو تيغ از ميان بركشد آفتاب
به دل گفت پس كارديده هجير
كه گر من نشان گو شيرگير
بگويم بدين ترك با زور دست
چنين يال و اين خسرواني نشست
ز لشكر كند جنگ او ز انجمن
برانگيزد اين بارهٔ پيلتن
برين زور و اين كتف و اين يال اوي
شود كشته رستم به چنگال اوي
از ايران نيايد كسي كينه خواه
بگيرد سر تخت كاووس شاه
چنين گفت موبد كه مردن به نام
به از زنده دشمن بدو شادكام
اگر من شوم كشته بر دست اوي
نگردد سيه روز چون آب جوي
چو گودرز و هفتاد پور گزين
همه پهلوانان با آفرين
نباشد به ايران تن من مباد
چنين دارم از موبد پاك ياد
كه چون بركشد از چمن بيخ سرو
سزد گر گيا را نبويد تذرو
به سهراب گفت اين چه آشفتنست
همه با من از رستمت گفتنست
نبايد ترا جست با او نبرد
برآرد به آوردگاه از تو گرد
همي پيلتن را نخواهي شكست
همانا كه آسان نيايد به دست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد