بخش ۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۹

۳۴ بازديد


يكي نامه فرمود پس شهريار
نوشتن بر رستم نامدار
نخست آفرين كرد بر كردگار
جهاندار و پروردهٔ روزگار
دگر آفرين كرد بر پهلوان
كه بيدار دل باش و روشن روان
دل و پشت گردان ايران تويي
به چنگال و نيروي شيران تويي
گشايندهٔ بند هاماوران
ستانندهٔ مرز مازندران
ز گرز تو خورشيد گريان شود
ز تيغ تو ناهيد بريان شود
چو گرد پي رخش تو نيل نيست
هم‌آورد تو در جهان پيل نيست
كمند تو بر شير بندافگند
سنان تو كوهي ز بن بركند
تويي از همه بد به ايران پناه
ز تو برفرازند گردان كلاه
گزاينده كاري بد آمد به پيش
كز انديشهٔ آن دلم گشت ريش
نشستند گردان به پيشم به هم
چو خوانديم آن نامهٔ گژدهم
چنان باد كاندر جهان جز تو كس
نباشد به هر كار فريادرس
بدان‌گونه ديدند گردان نيو
كه پيش تو آيد گرانمايه گيو
چو نامه بخواني به روز و به شب
مكن داستان را گشاده دو لب
مگر با سواران بسيارهوش
ز زابل براني برآري خروش
بر اينسان كه گژدهم زو ياد كرد
نبايد جز از تو ورا هم نبرد
به گيو آنگهي گفت برسان دود
عنان تگاور ببايد بسود
ببايد كه نزديك رستم شوي
به زابل نماني و گر نغنوي
اگر شب رسي روز را بازگرد
بگويش كه تنگ اندرآمد نبرد
وگرنه فرازست اين مرد گرد
بدانديش را خوار نتوان شمرد
ازو نامه بستد به كردار آب
برفت و نجست ايچ آرام و خواب
چو نزديكي زابلستان رسيد
خروش طلايه به دستان رسيد
تهمتن پذيره شدش با سپاه
نهادند بر سر بزرگان كلاه
پياده شدش گيو و گردان بهم
هر آنكس كه بودند از بيش و كم
ز اسپ اندرآمد گو نامدار
از ايران بپرسيد وز شهريار
ز ره سوي ايوان رستم شدند
ببودند يكبار و دم برزدند
بگفت آنچ بشنيد و نامه بداد
ز سهراب چندي سخن كرد ياد
تهمتن چو بشنيد و نامه بخواند
بخنديد و زان كار خيره بماند
كه مانندهٔ سام گرد از مهان
سواري پديد آمد اندر جهان
از آزادگان اين نباشد شگفت
ز تركان چنين ياد نتوان گرفت
من از دخت شاه سمنگان يكي
پسر دارم و باشد او كودكي
هنوز آن گرامي نداند كه جنگ
توان كرد بايد گه نام و ننگ
فرستادمش زر و گوهر بسي
بر مادر او به دست كسي
چنين پاسخ آمد كه آن ارجمند
بسي برنيايد كه گردد بلند
همي مي خورد با لب شيربوي
شود بي‌گمان زود پرخاشجوي
بباشيم يك روز و دم برزنيم
يكي بر لب خشك نم برزنيم
ازان پس گراييم نزديك شاه
به گردان ايران نماييم راه
مگر بخت رخشنده بيدار نيست
وگرنه چنين كار دشوار نيست
چو دريا به موج اندرآيد ز جاي
ندارد دم آتش تيزپاي
درفش مرا چون ببيند ز دور
دلش ماتم آرد به هنگام سور
بدين تيزي اندر نيايد به جنگ
نبايد گرفتن چنين كار تنگ
به مي دست بردند و مستان شدند
ز ياد سپهبد به دستان شدند
دگر روز شبگير هم پرخمار
بيامد تهمتن برآراست كار
ز مستي هم آن روز باز ايستاد
دوم روز رفتن نيامدش ياد
سه ديگر سحرگه بياورد مي
نيامد ورا ياد كاووس كي
به روز چهارم برآراست گيو
چنين گفت با گرد سالار نيو
كه كاووس تندست و هشيار نيست
هم اين داستان بر دلش خوار نيست
غمي بود ازين كار و دل پرشتاب
شده دور ازو خورد و آرام و خواب
به زابلستان گر درنگ آوريم
ز مي باز پيگار و جنگ آوريم
شود شاه ايران به ما خشمگين
ز ناپاك رايي درآيد بكين
بدو گفت رستم كه منديش ازين
كه با ما نشورد كس اندر زمين
بفرمود تا رخش را زين كنند
دم اندر دم ناي رويين كنند
سواران زابل شنيدند ناي
برفتند با ترگ و جوشن ز جاي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد