بخش ۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴

۳۵ بازديد


چو يك بهره از تيره شب در گذشت
شباهنگ بر چرخ گردان بگشت
سخن گفتن آمد نهفته به راز
در خوابگه نرم كردند باز
يكي بنده شمعي معنبر به دست
خرامان بيامد به بالين مست
پس پرده اندر يكي ماه روي
چو خورشيد تابان پر از رنگ و بوي
دو ابرو كمان و دو گيسو كمند
به بالا به كردار سرو بلند
روانش خرد بود تن جان پاك
تو گفتي كه بهره ندارد ز خاك
از او رستم شيردل خيره ماند
برو بر جهان آفرين را بخواند
بپرسيد زو گفت نام تو چيست
چه جويي شب تيره كام تو چيست
چنين داد پاسخ كه تهمينه‌ام
تو گويي كه از غم به دو نيمه‌ام
يكي دخت شاه سمنگان منم
ز پشت هژبر و پلنگان منم
به گيتي ز خوبان مرا جفت نيست
چو من زير چرخ كبود اندكي‌ست
كس از پرده بيرون نديدي مرا
نه هرگز كس آوا شنيدي مرا
به كردار افسانه از هر كسي
شنيدم همي داستانت بسي
كه از شير و ديو و نهنگ و پلنگ
نترسي و هستي چنين تيزچنگ
شب تيره تنها به توران شوي
بگردي بران مرز و هم نغنوي
به تنها يكي گور بريان كني
هوا را به شمشير گريان كني
هرآنكس كه گرز تو بيند به چنگ
بدرد دل شير و چنگ پلنگ
برهنه چو تيغ تو بيند عقاب
نيارد به نخچير كردن شتاب
نشان كمند تو دارد هژبر
ز بيم سنان تو خون بارد ابر
چو اين داستانها شنيدم ز تو
بسي لب به دندان گزيدم ز تو
بجستم همي كفت و يال و برت
بدين شهر كرد ايزد آبشخورت
تراام كنون گر بخواهي مرا
نبيند جزين مرغ و ماهي مرا
يكي آنك بر تو چنين گشته‌ام
خرد را ز بهر هوا كشته‌ام
وديگر كه از تو مگر كردگار
نشاند يكي پورم اندر كنار
مگر چون تو باشد به مردي و زور
سپهرش دهد بهره كيوان و هور
سه ديگر كه اسپت به جاي آورم
سمنگان همه زير پاي آورم
چو رستم برانسان پري چهره ديد
ز هر دانشي نزد او بهره ديد
و ديگر كه از رخش داد آگهي
نديد ايچ فرجام جز فرهي
بفرمود تا موبدي پرهنر
بيايد بخواهد ورا از پدر
چو بشنيد شاه اين سخن شاد شد
بسان يكي سرو آزاد شد
بدان پهلوان داد آن دخت خويش
بدان سان كه بودست آيين و كيش
به خشنودي و راي و فرمان اوي
به خوبي بياراست پيمان اوي
چو بسپرد دختر بدان پهلوان
همه شاد گشتند پير و جوان
ز شادي بسي زر برافشاندند
ابر پهلوان آفرين خواندند
كه اين ماه نو بر تو فرخنده باد
سر بدسگالان تو كنده باد
چو انباز او گشت با او براز
ببود آن شب تيره دير و دراز
چو خورشيد تابان ز چرخ بلند
همي خواست افگند رخشان كمند
به بازوي رستم يكي مهره بود
كه آن مهره اندر جهان شهره بود
بدو داد و گفتش كه اين را بدار
اگر دختر آرد ترا روزگار
بگير و بگيسوي او بر بدوز
به نيك اختر و فال گيتي فروز
ور ايدونك آيد ز اختر پسر
ببندش ببازو نشان پدر
به بالاي سام نريمان بود
به مردي و خوي كريمان بود
فرود آرد از ابر پران عقاب
نتابد به تندي بر او آفتاب
همي بود آن شب بر ماه روي
همي گفت از هر سخن پيش اوي
چو خورشيد رخشنده شد بر سپهر
بياراست روي زمين را به مهر
به پدرود كردن گرفتش به بر
بسي بوسه دادش به چشم و به سر
پري چهره گريان ازو بازگشت
ابا انده و درد انباز گشت
بر رستم آمد گرانمايه شاه
بپرسيدش از خواب و آرامگاه
چو اين گفته شد مژده دادش به رخش
برو شادمان شد دل تاج‌بخش
بيامد بماليد وزين برنهاد
شد از رخش رخشان و از شاه شاد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد