دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۳۰ ۳۲ بازديد
امروز
وقتي كلاغ گفت
بر روي بام خانه ما: قارقار، قار
ديگر نمانده ماهي سرخي ميان حوض.
مانند كودكي
با مشت هاي بسته خود، هر دو چشم ر ا
ماليده و سپس
برديم، سر به چاك گريبان، گريستيم.
وقتي كلاغ بار دگر گفت: قار، قار
ملت...!
اينان تصوير ماهي اند
گرديده رسم، بر سر پاشوره هاي حوض
برديم، سر به چاك گريبان، گريستيم.
اما
فردا
- وقتي كه آن كلاغ
از ترس سنگ ها
تصوير ناگهاني پرواز خويش را
بر روي حوض، فرو ريزد -
بينيم ما
با هم هزار ماهي قرمز
در موج ها
رقصي شكوهمند را
آغاز مي كنند.
آن گاه
بينيم ما
ديگر كنار حوض
آن نااميد خستهٔ زهر چيز، نيستيم.