دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۳۰ ۳۲ بازديد
در سكوت جنگل بزرگ
پاي آب
ناگهان، رفيق نازنين من، دوباره گفت:
بركه، مثل اينكه مرده است.
مثل اينكه آرزوي موج را، به گور برده است.
من به جاي پاسخ به او
سنگريزه اي، به سوي بركه، پرت مي كنم.
شب مي رود از آسمان
اما
در گوشهٔ چشم سياهش، باز
يك قطرهٔ اشك است.
در يك اتاق سرد
تنهايي و آئينه و من
مجلس آرائيم.
جاي تو، بس خالي است.