من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

زندگينامه كامبيز صديقي كسمايي

۳۴ بازديد

"براي جستجو در اشعار كامبيز صديقي كسمايي كليك كنيد"

كامبيز صديقي كسمايي

كامبيز صديقي كسمايي در خرداد ماه ۱۳۲۰ در شهرستان رشت ديده به جهان گشود. پدرش حسين و پدربزرگش صديق‌الرعايا فرماندار كسما در دوره ناصرالدين شاه بود. از همان ابتداي كودكي علاقه زيادي به شعر و ادبيات داشت به طوري كه اولين شعر او در سن ۱۴ سالگي در ماهنامه فردوسي به چاپ رسيد.

صديقي تحصيلات خود را تا اخذ مدرك ديپلم ادامه داد و پس از آن به علت فوت پدر از ادامه تحصيل بازماند و در كارخانه كنف كار رشت به شغل حسابداري مشغول شد، ولي اين مسئله باعث نشد احساسات و علايق درونيش را ناديده بگيرد و به سرودن شعر ادامه ندهد.

كار در محيط كارخانه و ارتباط زيادش با كارگران و مشاهده مشكلات و دردهاي آنها باعث علاقه و گرايش ويژه‌اش به ادبيات كارگري شد. اين مسئله به شكل آشكاري در بسياري از اشعار صديقي به چشم مي‌خورد.

او كه سالها از بيماري ريوي رنج مي‌برد در هشتم فروردين‌ماه سال ۱۳۸۹ در سن ۶۸ سالگي در خانه خويش در شهر رشت ديده از جهان فرو بست و در قطعه هنرمندان تازه‌آباد رشت به خاك سپرده شد.

  مجموعه در جاده هاي سرخ شفق ( يك شعر خوب - آخرين پناهگاه )

  مجموعه آواز قناري تنها ( گفت و شنود - هديه )

  مجموعه در بادهاي سرد ( خورشيد - زندگي را ، دوست بايد داشت )


شبنم

۳۳ بازديد

من و صبح بهار، مي دانيم
روي دامان هر گلي در باغ
تا چه اندازه، پاك، شبنم هست.
 
پاك باشيم
ما مگر كمتريم از شبنم.

رگبار

۳۵ بازديد

رگبار؛
پروانه هاي باغ مرا، بر خاك
مي افكند.
هستند لاله ها همه بر خاك، داغدار.

آرزو

۳۵ بازديد

آرزومندان فراوانند.
 
آرزو دارد ببيند كوه،
دسته دسته قهرمانان را كه مي خواهند
پاي را بر قله بگذارند.
آرزو دارد ببيند دشت،
دسته دسته پهلوانان را كه مي خواهند
پاي در ميدان جانبازي، بدون وقفه بگذارند.
 
در تمام روز و شب، من نيز
آرزو دارم شود آخر برآورده؛
آرزوي دلكش هر كوه، يا هر دشت.

باران

۳۴ بازديد

ناگاه، مرگ
در آن بلند جاي
بر كاغذ سفيد پر و بال كفتري
با خون نوشت:
بارانِ ساچمه.

طعمه

۳۵ بازديد

يك مشت پولك است
بر دامن زمين.
پس
چنگال گربه، طعمهٔ خود را، گرفته است،
از آب حوض.

درخت

۳۶ بازديد

تك درختي هستيم،
دور افتاده، به تنگ آمده، از تنهايي.
 
همتي كو كه در اين باديه جنگل گرديم؟

آب

۳۵ بازديد

ظهر است و آفتاب
مطبوع كرده است؛
از جويبارِ روشنِ آبادي
نوشيدن دوبارهٔ يك مشت آب را.
 
اي همسفر ... به پيش.

ماه

۳۵ بازديد

مستيم.
تا ماه را
در بازوان خود، بفشاريم؛
خود را
از قله هاي رفيع
مانند يك پلنگ گرسنه
به سوي ماه
پرتاب مي كنيم.

توده خاكستر

۳۸ بازديد

من نشسته، در كنارِ تودهٔ خاكستري، اما تو گويي لال، گويي كر
«آتشي بودم زماني»
گفت با من باز
خاكستر.
 
در بيابان، شب چه سرد است...آه!