فردا

مشاور شركت بيمه پارسيان

فردا

۳۳ بازديد

امروز
وقتي كلاغ گفت
بر روي بام خانه ما: قارقار، قار
ديگر نمانده ماهي سرخي ميان حوض.
مانند كودكي
با مشت هاي بسته خود، هر دو چشم ر ا
ماليده و سپس
برديم، سر به چاك گريبان، گريستيم.
 
وقتي كلاغ بار دگر گفت: قار، قار
ملت...!
اينان تصوير ماهي اند
گرديده رسم، بر سر پاشوره هاي حوض
برديم، سر به چاك گريبان، گريستيم.
اما
فردا
- وقتي كه آن كلاغ
از ترس سنگ ها
تصوير ناگهاني پرواز خويش را
بر روي حوض، فرو ريزد -
بينيم ما
با هم هزار ماهي قرمز
در موج ها
رقصي شكوهمند را
آغاز مي كنند.
 
آن گاه
بينيم ما
ديگر كنار حوض
آن نااميد خستهٔ زهر چيز، نيستيم.
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد