دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۳۴ ۳۴ بازديد
صنما! گرد سرم چند هميگرداني
زشتي از روي نكو زشت بود گر داني
يا بكن آنچه شب و روز همي وعده دهي
يا مكن وعده هر آن چيز كه آن نتواني
از حد و غايت نافرماني در مگذر
كه پديدارست اندازهٔ نافرماني
دل من بردي و از خويشتنم دور كني
برنيايد صنما كار بدين آساني
مهرباني نكني بر من و مهرم طلبي
ندهي داد و هميداد ز من بستاني
بيوفايي كني و نادان سازي تن خويش
نيستياي بت يكباره بدين ناداني
نبوي راضي گر زانكه اميرت خوانم
من بدان راضي باشم كه غلامم خواني
از تو ما را نه كنار و نه پيام و نه سلام
مكن اي دوست كه كيفر بري و درماني
گويي: اندر دل پنهانت هميدارم دوست
به بود دشمني از دوستي پنهاني
مكن اي دوست كه بيداد نشاني نگذاشت
عدل باز آمد با بوالحسن عمراني
خواجه و سيد سادات رئيس الرؤسا
همچو خورشيد به بخشندگي و رخشاني
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد