شماره ۷۷ - در مدح سلطان مسعود غزنوي

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۷۷ - در مدح سلطان مسعود غزنوي

۳۵ بازديد


اي ترك من امروز نگويي به كجايي
تا كس نفرستيم و نخوانيم نيايي

آنكس كه نبايد بر ما زودتر آيد
تو ديرتر آيي به بر ما كه ببايي

آن روز كه من شيفته‌تر باشم برتو
عذري بنهي بر خود و نازي بفزايي

چون با دگري من بگشايم، تو ببندي
ور با دگري هيچ ببندم، بگشايي

گويي: به رخ كس منگر جز به رخ من
اي ترك چنين شيفتهٔ خويش چرايي

ترسي كه كسي نيز دل من بربايد
كس دل نربايد به ستم، چون تو ربايي

من در دگران زان نگرم تا به حقيقت
قدر تو بدانم كه ز خوبي به چه جايي

هر چند بدين سعتريان درنگرم من
حقا كه به چشمم ز همه خوبتر آيي

با تو ندهد دل كه جفايي كنم از پيش
هر چند به خدمت در، تقصير نمايي

ور زانكه به خدمت نكني بهتر ازين جهد
هر چند مرايي، به حقيقت نه مرايي

بي‌خدمت و بي‌جهد به نزد ملك شرق
كس را نبود مرتبت و كامروايي

شاه ملكان پيشرو بارخدايان
ز ايزد ملكي يافته و بارخدايي

مسعود ملك آنكه نبوده‌ست و نباشد
از مملكتش تا ابدالدهر جدايي

اين مملكت خسرو تاييد سمائيست
باطل نشود هرگز تاييد سمائي

ايزد همه آفاق بدو داد و به حق داد
ناحق نبود، آنچه بود كار خدايي

پاكيزه دلست اين ملك شرق و ملك را
پاكيزه دلي بايد و پاكيزه دهايي

با هر كه وفا كرد وفا را به سرآورد
بس شهره بود در ملكان نيك وفايي

گر نامه كند شاه سوي قيصر رومي،
ور پيك فرستد سوي فغفور ختايي،

از طاعت او حلقه كند قيصر درگوش
وز خدمت فغفور كند پشت دوتايي

هرگز به كجا روي نهاد اين شه عادل
با حاشيهٔ خويش و غلامان سرايي

الا كه به كام دل او كرد همه كار
اين گنبد پيروزه و گردون رحايي

چون قصد به ري كرد و به قزوين و به ساوه
شد بوي و بها از همه بويي و بهايي

چون قصد كيا كرد به گرگان و به آمل
بگذاشت كيا مملكت خويش و كيايي

كس كرد به كديه، سپهي خواست ز گيلان
هرگز به جهان‌مير كه ديده‌ست و گدايي

كار مدد و كار كيا نابنوا شد
زين نيز بتر باشدشان نابنوايي

امروز كيا بوسه دهد بر لب دريا
كز دست شهنشاه بدو يافت رهايي

سالار سپاهان چو ملك شد به سپاهان
برشد به هوا همچو يكي مرغ هوايي

گر چه به هوا برشد چون مرغ هميدون
ور چه به زمين درشد چون مردم مائي

فرزند به درگاه فرستاد و همي‌داد
بر بندگي خويش بيكباره گوايي

زان روز مرائي شد و گشته ست سبكدل
سالار، سبكدل نشود ميرمرائي

اي بار خدا و ملك بار خدايان
شاه ملكاني و پناه ضعفايي

در دارفنا، اهل بقا خلق نديده‌ست
از اهل بقايي تو و در دار فنايي

چون ايزد شايد ملك هفت سموات
بر هفت زمين‌بر، ملك و شاه تو شايي

يك نيمه جهان را به جواني بگشادي
چون پير شوي نيمهٔ ديگر بگشايي

زنگ همه مشرق به سياست بزدودي
زنگ همه مغرب به سياست بزدايي

هر شاه كه از طاعت تو باز كشد سر
فرق سر او زير پي پيل بسايي

آنكس كه دغايي كند او با ملك ما
زو باز نگردد ملك ما به دغايي

تا بوي دهد ياسمن و چيني و سنبل
تا رنگ دهد وسمهٔ رومي و الايي

جاويد بزي بارخدايا به سلامت
با دولت پيوسته و با عمر بقايي

يك دست تو با زلف و دگر دست تو با جام
يك گوش به چنگي و دگر گوش به نايي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد