ياري كه به حسن از صفت افزونست
در خانه درآمد كه دل تو چونست
او دامن خود كشان و دل ميگفتش
دامن بركش كه خانهٔ پرخونست
هم عابد و هم زاهد و هم خونريز است
خونريزي او خلاصهٔ پرهيز است
خورشيد چو با بنده عنايت دارد
عيبي نبود كه بنده بيگه خيز است
هشيار اگر زر و گر زرين است
اسب است ولي بهاش كم از زينست
هر كو به خرابات نشد عنين است
زيرا كه خرابات اصول دينست
ياري كه غمش دواي هر بيمار است
او را يار است هركه با او يار است
گويند مرا باش در كار مدام
من بيكارم وليك او در كار است
ياري كه به نزد او گل و خار يكيست
در مذهب او مصحف و زنار يكيست
ما را غم آن يار چرا بايد خورد
كو را خر لنگ و اسب رهوار يكيست
اي آنكه كني كون و مكانرا محدث
پاكي و منزهي ز نسيان و حدث
جز فكر تو در سرم همه عين خطاست
جز ذكر تو بر زبان ضلالست و عبث
يك چشم من از روز جدائي بگريست
چشم دگرم گفت چرا گريه ز چيست
چون روز وصال شد فرازش كردم
گفتم نگريستي نبايد نگريست
يكبار به مردم و مرا كس نگريست
گر بار دگر زنده شوم دانم زيست
اي كرده تو قصد من ترا با من چيست
يا صحبت ابلهان همه ديگ تهيست
آبي كه از اين ديده چو خون ميريزد
خونيست بيا ببين كه چون ميريزد
پيداست كه خون من چه برداشت كند
دل ميخورد و ديده برون ميريزد
اندر سر من نبود جز راي صلاح
اندر شب و روز پاك جوياي صلاح
امسال چنانم كه نيارم گفتن
يك سال دگر واي مرا واي صلاح
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد