عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا كرد مرا تهي و پر كرد ز دوست
اجزاي وجود من همه دوست گرفت
ناميست ز من بر من و باقي همه اوست
عشق آمد و توبه را چو شيشه بشكست
چون شيشه شكست كيست كو داند بست
گر هست شكستهبند آن هم عشق است
از بند و شكست او كجا شايد جست
عشق تو در اطراف گيائي ميتاخت
مسكين دل من ديد نشانش بشناخت
روزيكه دلم ز بند هستي برهد
در كتم عدم چه عشقها خواهم باخت
عشق تو چنين حكيم و استاد چراست
مهر تو چنين لطيف بنياد چراست
بر عشق چرا لرزم اگر او خوش نيست
ور عشق خوش است اين همه فرياد چراست
عقل آمد و پند عاشقان پيش گرفت
در ره بنشست و رهزني كيش گرفت
چون در سرشان جايگه پند نديد
پاي همه بوسيد و ره خويش گرفت
عشقي نه به اندازهٔ ما در سر ماست
و اين طرفه كه بار ما فزون از خر ماست
آنجا كه جمال و حسن آن دلبر ماست
ما در خور او نهايم و او درخور ماست
عشقي كه از او وجود بيجان ميزيست
اين عشق چنين لطيف و شيرين از چيست
اندر تن ماست يا برون از تن ماست
يا در نظر شمس حق تبريزيست
گر آتش دل نيست پس اين دود چراست
ور عود نسوخت بوي اين عود چراست
اين بودن من عاشق و نابود چراست
پروانه ز سوز شمع خشنود چراست
قومي غمگين و خود مدان غم ز كجاست
قومي شادان و بيخبر كان ز چه جاست
چندين چپ و راست بيخبر از چپ و راست
چنين من و ماست بيخبر از من و ما است
عمريست كه جان بنده بيخويشتن است
و انگشتنماي عالمي مرد و زن است
برخاستن از جان و جهان مشكل نيست
مشكل ز سر كوي تو برخاستن است
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد